﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>تــاریــخ یعنـی همــه چیز</title>
    <description>در سایه روشنهای زندگی,مثل یک کابوس قــفسی میخوام برای پرواز و امـیـنـی بـرای لحظه های امن زنــدگـانـی</description>
    <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سارا.قمشه ای</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 20 Apr 2012 11:43:16 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>اردیبهشت عزیزم و 20 اردیبهشت</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;عمویی مهربونم و آجیهای عزیزم سلام.امیدوارم که حالتون خوب باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;نمیدونم از کجا شروع کنم به نوشتن.اصولا" بعضی از خاطرات گفتنشون راحتتر از نوشتنشون هست.این یکی از همون خاطرات هست.دو خاطره در یک روز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;چقدر خوشحالم از شادیت عزیزدلم زینبم.قربونت برم.من شرح کامل اتفاقات خوش چهارشنبه بیست اردیبهشت را نوشتم ولی زینب عزیزم هم در وبلاگش مختر نوشت. خدایا شکرت که زینبم تونست عمویی را ببینه.خدایا ممنونم که زینب نازنینه منو خوشحال کردی. &lt;a href="http://amujun53.blogfa.com/post-328.aspx" target="_blank"&gt;http://amujun53.blogfa.com/post-328.aspx&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;دیروز 20 اردیبهشت بود.چهارشنبه.من و زینب جونیم(زیزی&amp;nbsp; جون) قرار گذاشته بودیم روز چهارشنبه برای خردید کتاب آقای امیرعلی نبویان (قصه های امیرعلی)بریم نمایشگاه کتاب.هر دوتامون خوشحال از اینکه شاید امیرعلی در غرفه هم باشه.هر دوتامون یکی از طرفداران قصه های امیر علی در رادیو هفت هستیم.خلاصه شب قبلش زینب جون با من تماس گرفت که سارا کتاب ترانه های پورنگ که پارسال از نمایشگاه خریدیم را هم بردادر شاید یک روایت هست که عمو شاید در غرفه باشن.......اینو که گفت کلی خوشحال شدم.بیشتر برای زینبم که میخواست برای اولین بار عمویی را ببینه(من در طول سالهای زندگیم عمویی را چند بار دیده بودم منتها نرفته بودم جلو معرفی خب تنهایی روم نمیشد.یک بار هم سال 78 =هفتاد و هشت در نمایشگاه کتاب غرفه رادیو همراه دوستانم که بودم عمو را دیدم.اون زمان به شدت این سالها هنوز عمو پورنگ نبودند اون روز من خیلی تابلو بازی در آوردم و تابلو شدم واقعا.5 بار قشنگ 5 بار برای دیدنشون دور استخر نمایشگاه میچرخیدیم و باز میرسیدیم به جایی که عمو زیر آفتاب ایستاده بودن طفلی دوستام)الان یادم میفته خجالت میکشم.چه رویی داشتما. کاش ذره ای از اون رو را الان داشتم. منو زینب جونی همراه یکی دیگه از دوستانم که گفت اسمش را در وبلاگمون ننویسیم حتی اسم کوچیکشو!!!برای ساعت یک مترو مصلی قرار گذاشتیم.من همراه خاله ناهیدم بودم و من مترو مصلی پیاداه شدمو از هم جدا شدیم.زینب جون و دوستم را همون دم در مترو دیدمو راه افتادیم.اولین غرفه آبرنگ بود ولی خبری از عمویی نبود.گفتیم بعدا میایم سر میزنیم.قرار شد بریم سمته شبستان و غرفه امیرعلی.از اون صحرای عرفات به قول زینب جون رد شدیم و کلی پله را رفتیم پایین و وارد شبستان شدیم و من غرفه سروش را دیدم ولی اول باید میرفتیم غرفه امیرعلی اینا که به 50 درصد به خاطرش اومده بودیم وقتی پیدا کردیم دیدیم به به خودشون هم در غرفه هستن صبر کردیم تا نوبتمون بشه منو زینب از دیدنش خیلی خوشحال شدیم.سلام و احوال پرسی کردیم و 3 تا کتاب داد به ما و اسمهامونو پرسید و امضا کرد ....بعد از چند غرفه کناریش من به سفارش مامانم کلیات اشعار فارسی (2 جلدی) و کلیات اشعار ترکی همراه حیدر بابا-ی استاد شهریار را خریدم.وسط این راهرو که بودیم به دوستم و زینب جون گفتم بچه ها یه چیزی بگم؟کتاب من که امیرعلی امضا کردچند صفحه اش خرابه.زینب دید و گفت اشکالی نداره میبریم بهش نشون میدیم و عوض میکنه من گفتم زشته. نریم.کار خوبی نیست ولی دوستمو زینب کلا" حرف من براشون عجیب بود و رفتیم پیش امیرعلی و منم مثل کوچولوها و با حالت خجالت سرم پایین انداخته بودم و زینب کتابمو داد و جریانو گفت و منم گفتم ببخشید شرمنده کتاب برای من هست و طفلی عذر خواهی کرد و کتاب سالم داد و همونی که برام نوشته بود را نوشت. بعد رفتیم انتشارات سروش من فیلمهایی که میخواستم خریدم و &amp;nbsp;زینب جون و دوستم هم فیلمهایی که میخواستن خریدن.بعد از کمی استراحت قرار شد بریم غرفه آبرنگ.خیلی هیجان داشتیم.وقتی رسیدیم جلوی غرفه به شدت شلوغ بود. زینب گفت صبر کنید برم ببینم عمو اومدن؟وقتی زینب اومد &amp;nbsp;دیدم عینکشو برداشت و گریه کرد.من دلم ریخت گفتم چی شد عزیزدلم؟یه دفعه گفتم عمو را دیدی گریه کردی؟بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم.الهـــــی.زینب عزیزم از هیجان دیدن عمویی گریه اش گرفته بود.وقتی آروم شد خودمونو در اون شلوغی رسوندیم جلوی غرفه.عمویی را دیدیم.من کلی عکس گرفتم.ولی در اون حال خوبی که داشتیم چیزایی بودن خیلی عذر میخوام از همتون باعث میشدن آدم حالت تهوع بهش دست بده.6-7 نفر پسر بچه که چه عرض کنم.سن و سالشون19-20 ساله میخورد پشت سر ماها بودن و حرفهای چندش آور میزند."عمو پورنگ{سانسور شد}".و چند بار تکرار میکردن و با خودشون میخندیدن"اگر مثل آدم حرف میزدن من حرص نمیخوردم.از لحن صداشون معلوم بود با حالت مسخره دارن میگن.منو زینب کتابهامونو دادیم برای امضا.منتها اسمها جا به جا شد.در کتاب من عمویی نوشتن زینب.و در کتاب زینب نوشتن سارا کوچولو(هنوز ما را ندیده بودن)من در کتابم نوشته بودم نمایشگاه کتاب 1390.همین باعث شد زینب بانو کتابها را راضی نشه عوض کنه.ولی عکس گرفتیم از اسمهامون. بعد عمویی اومدن جلوی غرفه که ماها بودیم. سلام کردیم و زینب گفت عمو با از بچه های نت هستیم و خودشو معرفی کرد و منم خودمو معرفی کردم وقتی اسمم را گفتم عمویی گفتن "آااااااا"(یعنی شناختن منو)وقتی بعدش گفتم من از نظر سنی آجی بزرگ بچه های نت هستم همون که در وبلاگ بوستان دوستان پورنگ برنامه های شما را برای دانلود میزاشتمو الان هم در وبلاگ خودم.عمو کامل منو دیگه شناختن و گفتن بله بله میدونم شناختم.کلی خوشحال شدم.بعد دفترم را دادم امضا کردن زینب هم کارتی که عکس عمو بود را داد.وقتی عمو در حال امضا کردن کارت برای زینب بودن زیزی قصه ما به عمو گفت شما اصلا" اسم زینب صائمی را شنیدین(یا دیدین من الان دقیق یادم نیست چی گفت) عمو یک دفعه با تعجب خاصی به زینب نگاه کردن.بعدش یادم نیست چی گفتن چون من خنده ام گرفته بود...عمو گفتن خانم قمشه ای برای شما در دفترتون نوشتم.....و بعد دوباره عکس گرفتم.و خوشحال و خندون ما سه نفر خداحافظی کردیم.من خیلی برای زینب خوشحال بودم.زینب گفت اگر تو هم مثل من بودی و عمو را برای اولین بار میدیدی شاید حالت مثل من بود.من دوباره بغلش کردم.کلی بعدش حرف زدیم در مورد امیرعلی.....خیلی خوش گذشت. به قول زینب روز بیست اردیبهشت یه خاطره بیست.فکر کنم حدودای ساعت 6اینا بود که تصمیم گرفتیم بریم سمته مترو..... واینکه نمیدونم چجوری بگم تا دیشب10 تا عکس از عمویی داشتم ولی امروز یک دونه هم ندارم.قرار بود به زینب هم بدم تا در وبلاگش بزاره. ولی یک دونه هم ندارم.ویندوز کامپیوتر پرید.عکسها روی دسکتاپ بود.مموری دوربینم را هم پاک کردم دیشب حتی یه کپی رو لپتاپم هم نزاشته بودم.انقدر گریه کردم که حد نداشت.به زینب هم گفتم ولی فکر کنم خیلی از من عصبانی شد.اصلا" حوصله ندااااااااااارم الااااااااااااااااان.سر فرصت که حالم بهتر شد مموری دوربینم را ریکاوری میکنم شاااااااااااااااید از اون 10 تا عکس یکی دو تاش پیدا بشه.چقدر برای دیدن امیر علی و عمویی و خوشحالی زینب عزیزم خوشحال بودم.ولی خاطره دیروز مثل یه فیلم جلوی چشمهامون باقی می مونه تا ابد.مگه نه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;خدا خیلی دوستم داره که نذاشت لذت خاطره دیدن امیر علی عزیز و عمو پورنگ مهربونمون تبدیل بشه&amp;nbsp;همش به ناراحتی و قهر و کدورت....از قدیم گفتن عقل نباشه جان در عذابه. من این مدلی اصلاح میکنم که "حواس که نباشه.جان در عذابه" شــــــکر. همه عکسهام را دیدم.مموری خالی را در دوربین گذاشتم و دیدم وااااای عکسها پس کوشن......خلاصه سریع به زینب عزیزم زنگیدم و گل زیبای لبخند شکفته شد......کمی فرصت....تا اواسط این هفته یکی دو عکس را میزارم وبلاگم.ولی عجب حال و اعصاب داغونی داشتم دیروز هم برای خودم و بیشتر برای زینب عزیزم.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://shiaupload.com/images/73487799657234680395.jpg" alt="" width="374" height="500" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://shiaupload.com/images/37472494827270650583.jpg" alt="" width="427" height="498" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://shiaupload.com/images/36098162569091576507.jpg" alt="" width="450" height="450" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;مطلب قبلی در ادامه مطالب&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;عمو پورنگ عزیزم و آجیهای عزیزم سلام.امیدوارم که حالتون خوب باشه.بالاخره ماه زیبای اردیبهشت در فصل زیباتر بهار فرارسید. من همیشه اردیبهشت را دوست داشتم.کاری ندارم که ماه تولدم هست.در کل قشنگه و زیباست.به غیر از تولدم، تولد عزیزانم هم در این ماه هست. اولین روزش که امروزه تولده دانیال عزیزم به سلامتی چهل و نه ساله میشن.روز چهارم تولد کوروش عزیزم به سلامتی چهل و یک ساله میشن.روزه هفتم تولده دختر خاله عزیزم پیوند عزیزم هست.روز دوازدهم تولد عروسه عمو جونم یعنی سمانه جونم هست.روزه چهاردهم هم..... روزه شانزدهم تولده خاله شهین عزیزم(دختر خاله مامانم یعنی مامان پیوند جون)هست و اما روز بیستو هشتم هم تولد بود تا پارسال.یعنی تولدشونو جشن میگرفتیم.اما امسال.......این روز تولد عمو محمد &amp;nbsp;صحت عزیزم شوهر عمه عزیزم هست که روز سیزده آذر 90.....خدا رحمتش کنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اردیبهشت عزیزم خوش اومدی.منتظرت بودم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;عزیزای دلم آجیهای عزیزم شرمنده محبتهاتون هستم.این هفته جمعه پانزدهم اردیبهشت امتحان میان ترم فرانسه دارم&amp;nbsp;برای همین این هفته در قرنطینه هستم.حتی مهمون بازیهای تولدم هم موکول شده به جمعه عصر.برای همین من جمعه قبل از آدمن مهمونا حتمااااااااااا میام وبلاگم و جواب کامنتهامو میدم.لطفا" دعا کنید برای سوالهای امتحانم.این ترم به شدت درسمون سخته.آدم گریه اش میگیره از شدت سختیش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/9304981/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-9304981</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 11:43:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروز 1391مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_sunny.gif" alt="" width="42" height="42" /&gt;&lt;img src="http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_sunny.gif" alt="" width="42" height="42" /&gt;&lt;img src="http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_sunny.gif" alt="" /&gt;&lt;img src="http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_sunny.gif" alt="" /&gt;&lt;img src="http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_sunny.gif" alt="" width="42" height="42" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;به نام خدا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;Oh,reformer of hearts and minds&amp;nbsp;&amp;nbsp; یا مقلب القلوب والابصار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;Director of day and night&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;یا مدبر اللیل و النهار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;And transformer of conditions&amp;nbsp;یا محول الحول والاحوال&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="ltr"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;Change ours to the best in accordance with your will&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; .حول حالنا الا احسن الحال&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;یه سلام بهاری و نوروزی تقدیم به عمو پورنگ عزیزم و همه شما آجیهای دوستداشتنی ام.عید نوروز را به همه شما عزیزان از صمیم قلبم تبریک و شاد باش عرض میکنم.عیدتون مبارک باشه.صد سال به این سالها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000; font-size: small;"&gt;خب،بالاخره سال 1390 هم با هر چی خوبی و بدی که داشت تموم شد.چه تابستون و ماه رمضونی داشتم من.عمل تومور مغزی مامانم.....خدا رو هزاران مرتبه شکر که به لطف خدا و دعاهای شما آجیهای مهربونم مامانم کنار من و بابام موند.این از خوبی سال 1390 ولی از بدیش چقدر دلم برای شوهر عمه عزیزم عمو محمد صحت-م تنگ شده.دقیقا" شب تاسوعا-ی امسال &amp;nbsp;عمه ام و دخترشو تنها گذاشت.(دلم نمیاد هنوز بگم خدا رحمتش کنه)بهترین شوهر عمه دنیا بود.جاش خونه عمه ام خیلی خالیه.به من همیشه میگفت "خاله سارا"تو فامیل مرد به این خوبی و مهربونی و با محبتی هنوز ندیدم. عمو محمد صحت عزیزم جاتون سبز....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #008000; font-size: small;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;عزیزای دلم این فیلم هم به عنوان عیدی تقدیم به شما آجیهای عزیزم.دیشب &lt;span style="color: #800000;"&gt;جام جم یک در برنامه نوروز با ایرانیان-مالزی&lt;/span&gt; اجرای عمو پورنگ عزیزمون همراه امیر محمد جان را پخش کردند که من کامل ضبط کردمو فرصت کردم براتون برای دانلود بزارم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/4905754884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;http://parsaspace.com/files/4905754884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/1405754884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/1405754884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/6717854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/6717854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/2717854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/2717854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/9617854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/9617854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/0917854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/0917854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/7317854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/7317854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/2317854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/2317854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/8117854884/?c=1077" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/8117854884/?c=1077&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/47</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/9145459/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-9145459</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 18:01:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شبکه کودک عمو پورنگ</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;عزیزای دلم من که دیشب تولد دعوت بودم و اصلا" برنامه را ندیدم ولی الان این لینک را دیدم:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;&lt;a title="قطع برنامه عمو پورنگ &amp;quot;سفر بخیر&amp;quot;شبکه 3" href="http://www.tabnak.ir/fa/news/232144/%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%87" target="_blank"&gt;http://www.tabnak.ir/fa/news/232144/%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%87&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;آجیهای عزیزم من دیروز برنامه &lt;span style="color: #000080;"&gt;"کیش مهربان"&lt;/span&gt; با حضور عمو پورنگ عزیزمون را کامل ضبط کردم. منتها &lt;span style="color: #000080;"&gt;شرمندتونم&lt;/span&gt; واقعا" زمان برای تیکه کردن ندارم.به 50 تیکه تبدیل میشه.مثل برنامه خوشاشیراز اگر خواستید آدرس را خصوصی بزارید تا براتون قبل از عید پست کنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;عمویی جونم و آجی های عزیزم سلام.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;بلاخره اومد ! چـــــــی ؟ شبکه کودک عمو پورنگ رو میگم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;بازم عمو پورنگ عزیزمون مهمون خونه های ما شدن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;بازم خدا رو شکر داره شادی به خونه هامون میارن.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;اینم لینک خبری ...بخونیدش.....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #33cccc; font-size: 13.5pt;" lang="AR-SA"&gt;برای همه بگید و خبر بدید.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1940542&amp;amp;Lang=P"&gt;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1940542&amp;amp;Lang=P&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: large;"&gt;عزیزان لطفا ادامه مطلب را بخوانید. لطفا کامنت هم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: large;"&gt;بزارید برام. نظرتون برام مهمه.خواهش میکنم.ممنونم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008000; font-size: small;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: x-small;"&gt;عمویی عزیزم و آجی های عزیزم سلام به روی ماهتون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: x-small;"&gt;به سلامتی بعد از چند ماه وبلاگم به روز شد و این به روز شدنو مدیون دوست عزیزم الهه جون هستم.بنا به دلایلی نمیخواستم وبلاگمو آپ کنم.حالا بگذریم نمیخوام یادآوری بشه برای خودم.عمویی جون دستتون درد نکنه برای دی وی دی .بی نظیر.عالی.خیلی قشنگه. درست مثل همیشه.واقعا" جا داره یه خسته نباشید خدمت شما و همکارانتون عرض کنم.از الان منتظر پخش سری بعدی هستم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;بچه ها، این روزها خیلی دلم هوای گذشته را کرده.این گذشته بر میگرده به سال 1370 من 11 سالم بود و اول راهنمایی بودم. دقیقا" همین روزها. یعنی همین ایام دهه فجر بود.نمیدونم شما ها درست چند ساله بودین. سنتون شاید یک رقمی بود شاید هم دو رقمی.این آهنگ وبلاگمو لطفا" کامل گوش کنید.یک عمر خاطره ست برام.چیزی یادتون میاد؟اصلا" شنیده بودین یا دیده بودین؟یه جورایی اینده ی من با این برنامه داشت رقم میخورد ولی همه چیز از بین رفت.من از بین نبردمش. حالا وقتی این متنو تا آخر خوندین به من بگید کی از بین برد؟زیاده روی های من یا حرفهای.......سال 1370، بهمن، دهه فجر، برنامه کودک شبکه یک، جشن عروسکها، برنامه عطر و گلاب بپاشید، با اجرای آقای یا بهتره بگم عمو مجید رزاز.(صداشون در شعر: بگید با هم یا تک تک.بگید با هم دوباره. اشکیه این عروسک)عروسکهایی با اسمهای " دکتر عروسکی، پدر بزرگ، شلخته، اشکی، شکمو، فرفره، مخترع" آخ خ خ خ خ&amp;nbsp; که چقدر این برنامه رو دوست داشتم.چقدر جو گیرش بودم.تو مدرسه با دوستام شعرای برنامه را میخوندیم.یعنی من ضبط میکردمو مینوشتم بعد با دوستام تو کلاس میخوندیم. من اون موقع اسم مجری برنامه را اصلا" نمیدونستم چیه.(مجید رزاز) و بعد ها یعنی وقتی دوم دبیرستان بودم و برنامه های مختلف دیگه ازشون دیدم،کشف کردم.برای همین تا قبل از کشفم یه اسم دیگه براشون انتخاب کرده بودم.خیلی صدا و اجرا و بازی عمو مجید را دوست داشتم.خب تو همون عالم بچگی برای دوستانم یه کم خالی بندی هم کرده بودم.بچه ها هم باور کرده بودن.عین خودم ساده بودن.ولی جاسوس بودن.شاید این واژه درست نباشه ولی خب&amp;nbsp; هر چی میشد وقتی مامان یا بابامو میدیدن آمار منو میدادن. یا میرفتن به پدر یا مادراشون میگفتن. اونا هم میومدن مدرسه به مدیر و ناظم میگفتن و قتی هم که مامانو بابامو میدیدن هم باز میگفتن بعد مامان و بابام هم میومدن مدرسه و باز مدیر و ناظم آمار منو میدادن خلاصه این بگو اون بگو.خالی بندیه من چی بود؟ این بود که یک بار فقط یک بار از بابام شنیدم که گفتن "من 2-3 بار در دانشکده هنرهای زیبا (دانشگاه تهران)دیدمش.فکر میکنم رشته اش تئاتر هست"(بابای من هم از لیسانس&amp;nbsp; تا دکتری دانشکده هنرهای زیبا&amp;nbsp; منتها رشته شهرسازی خوندن برای همین همه رو حتی تئاتری ها را میشناسن)خلاصه من این حرفو تبدیل کرده بودم به اینکه بابام با عمو مجید دوست هست و منم چند بار رفتم برنامه کودک برای این برنامه. همین.دیگه ببینید بچه ها با یک کلاغ چهل کلاغ چیا از این حرف من درست کرده بودن و مدیر و ناظم هم چه چاخانایی فهمیده بودن من روحم خبر نداشت.از همین چیزا بود که من علاقمند شده بودم کلا" به بازیگری.از سال پنج دبستان با بچه ها در تئاتر های مدرسه شرکت میکردم در گروه تئاتر و سرود مدرسه بودم.خوب متن حفظ میکردم. یک بار میخوندم حفظ بودم. استعدادشو داشتم.این جریانات گذشت و رسید به دوم راهنمایی و در کل در مدرسه معروف شده بودم یه جورایی."عشق بازیگری و برنامه کودک رفته...."من دیگه حرف نزده بودم همه جا پیچیده بود.اون سال برای این ایام نذاشتن در تئاتر بازی کنم.یادم نیست چرا. حتی نذاشتن در سرود شرکت کنم.یه جورایی سر خورده شدم.زده شدم. ولی سوم راهنمایی اجازه داده شد به من. ولی تو این 2 سال چند بار مدیرمون با من صحبت هم کرد که داری بد آموزی می کنی در مدرسه!!!!!یه جورایی لب مرز اخراج هم بودم!!!!!به چه دلیل!!! نمیدونم.لابد برای اینکه عشق بازیگری بودم در اون سالها.آخه شیطون هم بودم ولی درسخون.درسخون که البته معدل در حد 17-18.اما شیطنتم&amp;nbsp;در چشم بود.انقدر این مدیر و ناظم خاله زنکمون تو گوش مامان و بابام خوندن و خوندن و خوندن تا شستشوی مغزی شدن.سوم راهنمایی وقتی برگه دادن برای اینکه در دبیرستان چه رشته ای بر حسب نمره هایی که داشتم میتونستم انتخاب کنمو برم بخونم. اولین انتخابم ادبیات و علوم انسانی بود و دومین انتخاب هنر و بعد تجربی و ریاضی. ولی به خاطر زمینه و جو بدی که برام پیش اومده بود مامان و بابام نذاشتن برم هنر و بازیگری.......رفتم رشته ادبیات و علوم انسانی (نظام قدیم)دوباره کارای تئاتر را با بچه ها در مدرسه ادامه دادم.سال سوم معلم پرورشیمون عوض شد و دیگه نذاشت تئاتر اجرا بشه با اینکه مدیرمون اعتراض کرد بهش ولی باز نشد.منم دیگه از گروه جدا شدم و باز به درسم فقط چسبیدم.دیگه تقریبا" اون آتیش تند بازیگری در وجودم در حال خاموشی بود.به گذشته که فکر میکردم میدیدم افکار و پلهای پشت سرمو یه جورایی خراب کردم.من خراب نکرده بودم. کی خراب کرده بود؟کیا با حرفهاشون خراب کرده بودن؟یعنی بازیگری در دهه هفتاد اینقدر بد بود!؟!یا برای یه دختر بچه 11 ساله در سن و سال من اون زمان بد بود!؟!خلاصه وقتی دیپلم گرفتم سال 77 بازم نشد برم دنبال هنر.باید درسهاشو میخوندم.دیگه حوصله نداشتم.تصمیم گرفتم همین رشته انسانی را ادامه بدم برای دانشگاه. ولی یه جرقه هایی هنوز در وجودم بود.که جور دیگه خودمو وارد کار هنر کنم. همون سال مجله سروش آگهی داده بود برای مجریگری برنامه کودک.رفتم تست دادم.واقعا" نسبت به افرادی که اومده بودن جوجه بودم.همه 25 ساله. 30 ساله. من 18 سالم بود.حسابی هول کردم و رد شدم.تا سال 79 سه- چهار بار رفتم خیابان ناهید غربی.سیمای کودک و نوجوان ولی سن دیگران را که میدیدم هول میشدم. از همه کوچیکتر بودم. بازم رد. رد رد رد همه منو شناخته بودن.دیگه حسابی تزریق شد به من که سارا جون عزیزم شما دیگه استعداد نداری. بیا و بی خیال بشو.همون اول راهنمایی که زدن تو ذوقت همه چیز از بین رفت....از دوره راهنمایی معلمهام به من میگفتن تو حفظیاتت عالی هست.باید بری یا تاریخ بخونی یا جغرافی.خلاصه سال 79 تاریخ قبول شدم.همون تاریخی که اول دبیرستان خرداد شدم 4.و شهریور به زود شدم 12.سوم دبیرستان هم تجدید شدم.ولی تاریخ تو وجودم بود انگار.خلاصه این شدم الان که لیسانس تاریخ. فوق لیسانس تاریخ. ایشالا برای دکتری هم تاریخ.نمیدونم باید بگم از اول &amp;nbsp;سرنوشت من با تاریخ رقم زده شده بود یا با بازیگری؟شاید خیلی هاتون میگید خب اگر رشته اش را نخوندی میتونی بری کلاسهای بازیگری.بله درسته.نظر بابام هم همین هست "تو آدرس یک آموزشگاه معتبر بازیگری را به من بده تا من همین الان برای ثبت نامت برم" که البته من آدرس بهترین و معتبرترین و با سابقه ترین آموزشگاه بازیگری را دارم که مدیرشون کارگردان و دوسته یکی از&amp;nbsp;فامیلای نزدیکمون&amp;nbsp;هستن که این فامیلمون هم همونجا تدریس دارن....&amp;nbsp;منتها من واقعا" دیــــگــــه اون سارای چند سال پیش نیستم.باور کنید.اون سارایی که خجالتی نبود و خیلی روو داشت.راحت حرف میزد.کلی جلوی اون همه بچه تئاتر اجرا میکرد برنامه اجرا میکرد رفت تست داد چند بار. من دیگه اون سارا نیستم.اون سارا در تاریخ گــــم شد.حالا این سارای فوق خجالتی داره حرف میزنه.این سارا دیگه روش نمیشه بره &amp;nbsp;تست بده. بهترین موقعیتهاشو که داشته برای گویندگی رادیو .صداپیشگی عروسک برای همین خجالتی بودنش از دست داده.این سارا کوچکترین کارهاشو میگه دوستاش انجام میدن. الهه جونی و زینب جونی(زیزی جونی) خوب میدونن چی دارم میگم.این خجالت شاید از زده شدن در وجودم شکل گرفته.دیگه نــمــیــتــونــم در این سن و سال در آستانه 32 سالگی خودمو تغییر بدم.تا بیام تغییر بدم شده چهل و خورده ای سالم.اون موقع بیام چی را شروع کنم؟ ازت متنفرم خانم صالحی مدیر دبستان و راهنمایی مدرسه شهید صدوقی خیابان پنجم ولنجک.ازت متنفرم خانم سلیمی ناظم دبستان و راهنمایی مدرسه شهید صدوقی خیابان پنجم ولنجک.این حرفها از بهمن هفتاد و برنامه عطر و گلاب بپاشید عمو مجید رزاز شروع شد. یک دنیا خاطره.حالا هر وقت عمو مجید را از تلویزیون میبینم یاد خیلی چیزا میفتم.یاد سارا-یی که در تاریخ گم شد.اینا حرفها یا به عبارتی اعترافات سارا در 16 بهمن 90 بود. بیست سال از اون روزها گذشته.نمیدونم کی مقصر هست؟اصلا" فردی مقصر هست؟عمو پورنگ جون نظر شما چیه؟الان گریه ام گرفته. نمیتونم بنویسم. راستی 2-3 سال بعد از اینکه بابام گفتن در دانشکده هنرها دیدتشون یه بار در یک برنامه عمو مجید رزاز گفتن من هنرهای دراماتیک در دانشکده هنرهای زیبا خوندم.راستی ناظم مدرسمون خانم سلیمی یکی از دوستان مامانم هست.یه سارا جون سارا جون-ی میگه وقتی منو میبینه ولی حالم ازش بد میشه.تا پست بعدی.....احتمالا برای عید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/46</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/8835666/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-8835666</guid>
      <pubDate>Tue, 31 Jan 2012 17:15:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بـــوی مــــاه مــــهـــــر</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;عمویی جون و آجیهای عزیزم سلام.امروز&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;21 دی&lt;/span&gt; هست و&amp;nbsp;ایشالا گوش شیطون کر&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" width="25" height="26" border="0" /&gt;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" width="25" height="26" border="0" /&gt;به زودی وبلاگمو آپ میکنم.یه عالمه حرف دارم نمیدونم اول کدومشونو بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff00ff; font-size: small;"&gt;++++++++++++++++++++++++++++++&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;آجیهای عزیزم&amp;nbsp; برنامه نیمروز شبکه 3در روز کودک(امروز 16 مهر) با حضور عمویی (عمو پورنگ جونم )و امیر محمد.کلا" برنامه را با KMPlayer و یا Windows Media Player اجرا کنید.با فرمت موبایل براتون حجمشو کم کردم.وقتی روی لینک کلیک کردین از پایین قسمت دانلود رایگان.دانلود معمولی را کلیک کنید وقتی شمارش تمام شد روی دانلود کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/6214274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/6214274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/5214274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/5214274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/4514274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/4514274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/9014274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/9014274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/8724274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/8724274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/9824274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/9824274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/5824274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/5824274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/2624274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/2624274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/9924274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/9924274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/2924274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/2924274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/6424274884/?c=985" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;http://parsaspace.com/files/6424274884/?c=985&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;نمیدونستم برای پست جدید چی بنویسم&amp;nbsp;که بچه ها گفتن به یاد مهرماه خاطره (پنج شنبه) را بنویس.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;بر عکس روزای قبل تابستون امسال، که اصلا" روزای خوبی را نداشتم ولی آخرین روزش همه چیز انگار جبران شد و تبدیل شد به بهترین روز تابستون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;با بچه ها قرار بود به مناسبت تموم شدن تابستون دور هم جمع بشیم و بگیمو بخندیم....قرارمون پنج شنبه ساعت دو پارک طالقانی بود.اولش من گفتم نمیتونم بیام چون حال مامانم خوب نبود (رعایت نمیکنه. یه کم که میبینه خوبه شروع میکنه به گلدون اب دادن و تر و تمیر کردن خونه بعد سرش همون قسمت که عمل شد حالت گزگز کردن میگیره+ سردرد بعد منم یه کم دعوا میکنم که مامی جون مثل اینکه خوب شدن و بی دردی بهت نمیاد خوب بگو این کارا رو من انجام بدم....)دیدم حوصله ندارم و کنسل کردم ولی به مامان و بابام گفتم همچین برنامه ای هست که هردوشون گفتن برو برای روحیه ات وقتی دوستاتو ببینی خوبه....منم با بچه ها تنظیم کردم که میام.دلم خیلی زیاد برای دیدن بهترین دوستام تنگ شده بود.از یه طرفی هم روز بعدش یعنی جمعه امتحان فاینال فرانسه داشتم و خلاصه دیدم خونه باشم حواسم پرته....راس ساعت دو من رسیدم مترو حقانی پارک طالقانی.زنگ زدم به بچه ها که کجایید و بعد رفتم پیششون.من بودم،آجی مریم صلاحی جونم، آجی مریم گلی جونم،آجی رها جونم و آجی فائزه جونم(بند انگشتی) چقدررررر شاد شدم که باز بعد از 4-5 ماه آجیهامو میدیدم.انگار بچه ها از قبل از ظهر اونجا بودن با تجهیزات هم اومده بودن(زیر انداز، چای، بندمینتون) یه کم حرف زدیم بعد با آجی مریم صلاحی رفتیم بدمینتون،بازی کنیم.10-12 دقیقه بازی کردیم یه دفعه توپ رفت بالای درخت.هر چی با مریم سنگ پرت میکردیم دیدیم توپه پایین نمیاد. یادم نیست من گفتم یا مریم که بی خیال بزاریم پاییز بشه وقتی برگها داره میریزه توپ هم با اونا میاد پایین و بعد خندیدیم. من گفتم مریم بزار باز یه سنگ دیگه بندازم اگه نیومد دیگه بی خیال بشیم خوشبختانه توپ افتاد زمین ولی دیگه خسته بودیم و رفتیم نشستیم. یه دفعه دیدیم به به، آجی شیرین جیگیلی جونم و آجی بهارم(ساری) اومدن.انقدر خوشحال شدم که حد نداشت. آخه آخرین باری که همدیگه را دیدیم نمایشگاه کتاب بود.این دفعه حساب کردم بار پنجم بود که کنار عزیزترین دوستانم،آجیهای عزیزم بودم.(البته دفعه های قبل تعدامون بیشتر بود) مریم(صلاحی) به من میگفت خاله سارا.چقدر کیف میکردم از اینکه میگفت خاله.(موضوع خاله را وقتی کامل درست بشه تعریف میکنم)کلی بهمون خوش گذشت. لااقل به من که بینهایت خوش گذشت. حیف زمان تند میگذشت.از یه طرف نمیخواستم وقت خداحافظی برسه ولی از یه طرف دیگه به فکر ادامه مطالبی بودم که باید برای امتحان فرانسه ام میخوندم.ما تا ساعت پنج و ربع با هم بودیم و بعد خداحافظی کردیم و بچه ها رفتن و بابام هم اومد دنبالم.تابستونه امسال اصلا" تابستون خوبی برای من نبود. همینطور ماه رمضان. چقدر بدم اومد از این ماه رمضان امسال.ولی خدا رو هزاران مرتبه شکر که به لطف خدا و دعاهای شما خواهری های عزیزم &amp;nbsp;هم عمل مغز مامیم خوب انجام شد و &amp;nbsp;هم عوارضی بعدش نداشت.وقتی حرفهای دو پست قبلمو میخونم که چقدر میترسیدم و ازتون میخواستم برای مامیم دعا کنید نمیدونم چه حسی به من دست میده ولی اینو میدونم که روزای خوبی رو نداشتم ولی خدا رو شکر خدا مامان فرشته عزیزمو به منو بابام برگردوند.الان حال مامیم خوبه.کاراشو خودش میکنه.چند روز پیش برامون غذا درست کرد. مجله و کتاب میخونه. درست مثل قبل چند ساعت چند ساعت جلوی فارسی وان میشینه و فیلمهاشو میبینه. منتها من این دفعه دیگه نه غر میزنم و نه عصبانی میشم چون خوشحالم که حالش خوبه.روزا میره پارکینگ قدم میزنه چون سنگ کلیه هم داره....راستی تکلم هم کامل درست خوب شد.موها هم دقیقا" یک سانت شده.فقط یه کم جای عمل زمانی که مامیم رعایت نمیکنه درد میگیره(مغز)همین.من خلاصه خیلی خوشحالم.حالم واقعا"خوبه. این خوشحالی رو منو بابام مدیون لطف خدا و دعاهای شما آجیهای نازنینم و دعاهای فامیل هستیم.قربونتون برم.همتونو یک عالمه دوست دارم....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;الان ساعت2:20شب.شنبه دو مهرماه.دیروز جمعه امتحانمو&amp;nbsp;خوب دادم. از 15 مهر(جمعه) ترم جدید شروع میشه دوباره.راستی موضوعی که هنوز ناراحتیش با من هست همراه گریه نبودن&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://farziaee.ir/?p=1697" target="_top"&gt;&lt;span style="color: #800000; text-decoration: underline;"&gt; آش دایی عزیزمون&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; هست.دقیقا" یک سال گذشت و ما خانواده عمو پورنگی ها را تنها گذاشت.پنج شنبه تو فکر آش دایی بودم که مریم(صلاحی)"پخ" کرد به من که از اون فضا بیام بیرون.چقدر دلم برای آش دایی تنگ شده.روحتون شاد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;span style="color: #800000; text-decoration: underline;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;span style="color: #800000; text-decoration: underline;"&gt;&lt;a href="http://farziaee.ir/?p=1708#respond" target="_top"&gt;&lt;span style="color: #800000; text-decoration: underline;"&gt;امشب اشکی می ریزد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;(روی&amp;nbsp;این عنوان&amp;nbsp;کلیک کنید)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;عمویی عزیزم دعای من هم همیشه همین بوده و هست که هیچ شخصی در بستر بیماری نباشد و خداوند جامه عافیت بر تن همه مریضان نماید. آمین.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #008000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;+++++++++++++++++++++++&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;ادامه مطلب را لطفا" حتما" بخوانید&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;موضوع: خاله سارا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #003366;"&gt;عمو جون و آجیهای عزیزم سلام.یادتونه نوشتم موضوع خاله سارا، را براتون تعریف میکنم؟لطفا" این چند خط را کامل بخونید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;strong&gt;عمو پورنگ عزیزم،عمویی مهربونم، از صمیم قلبم خدمت شما خسته نباشید عرض میکنم.امروز تازه به طور کامل و دقیق متوجه شدم که شما چــقـــدر در برخورد با بچه های کوچیک صبور و با حوصله هستید.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #003300;"&gt;عمو من نمیتووووونم مثل شما یا خاله نرگس(رنگین کمان) باشم.من این چند سال که فکر میکردم میتونم با بچه ها کار کنم و بهشون چیزایی که بلدم یاد بدم یا برم مجری بشم شدیدا"سخت در اشتباه بودم. هیچ وقت در محیط با بچه های کوچیک نبودم و تجربه ای هم نداشتم. من که تک فرزندم و صدای هیچ بچه ای هیچ وقت خونمون نبوده ،خونمون همیشه ساکت بوده و من در آرامش بدون صدای بچه بزرگ شدم.اولین نوه مادر جونم از دختر بزرگش بودم.بعد از من که نوه بزرگ بودم پسر خاله ام سهند سال 66 که دوم دبستان بودم به دنیا اومد. اولین دفعه ای بود که صدای بچه می شنیدم.ولی خب سهند برادرم که نبود همیشه خونمون باشه. پسر خالم بود و من باز به دور از صدای بچه و شلوغیهاش رشد کردم.تا امروز....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #003300; font-size: small;"&gt;پگاه جون،نوه دختر عموی پدرم از من دعوت کرد برای اینکه برم در مهدکودک تازه تاسیسشون به عنوان مربی.امروز3شنبه رفتم که فعلا" آشنا بشم با بچه ها. (به عنوان کارآموز) و کارمو از روز یک شنبه به طور رسمی و &amp;nbsp;بدون وجود مربی شروع کنم. امروز رفتم سر کلاس بچه های 3 تا 4 ساله که قراره باهاشون باشم.وحشتنــــــاک به معنای واقعی.من فقط یه گوشه نشسته بودم که یاد بگیرم مریم جون باهاشون چه طوری رفتار میکنه.12-13 تا بچه بودن.از صبح ساعت هشت رفتم تا ساعت 12 که خدافظی کردم که بیام خونمون.بچه نبودن که از در و دیوار راست بالا میرفتن.یکیشون اسمش محسن بود.وحشتناک شیطون. هر کاری میکرد میخندید. منم خنده ام گرفته بود. ولی مریم جون دعواش میکرد. بقیه را هم که آروم بودن اذیت میکرد.خلاصه من دیدم واقعا" اعصاب فولادی میخواد کسی با بچه ها بتونه بسازه.من تجربه ای ندارم در برخورد با بچه ها.(طبق توضیحات پاراگراف اول) من نمیتونم مثل مریم جون با بچه های کوچیک سر شیطون بازیشون دعوا کنم و بهشون اخم کنم.بلد نیستم خب.وقتی رسیدم خونه کلافه بودم به مامانم گفتم تورو خدا چند تا بالش به من بده من آروم بشم!شروع کردم به کوبیدن رو بالشها.مامانم خندش گرفته بود گفت پس از این به بعد برات کیسه بوکس بخریم!عمو اونا بچه نبودن. بچه شیطون بودن.من ساخته نشدم برای کار با بچه جماعت.پروفن خوردم و خوابیدم.وقتی بیدار شدم برای بابام تعریف کردم که امروز چه طوری بود...شب پگاه جون زنگ زد خونمون و گفت فردا مریم جون کار داره برنامه ات برای فردا چیه؟ منم بی رودرواسی گفتم امروز برای این هفته ام کافی بود...از هفته دیگه به جای 3 روز، 2 روز میام....گفتم یک ماه برم ببینم چی به چیه.خلاصه شدم خاله سارا-ی واقعی.ولی میدونم که من نمیتونم با بچه بسازم خب کلافه میشم. خوده پگاه جون که مدیر اونجا هست و خودش هم 2 تا بچه داره گفت من زیاد پیش بچه ها نمیرم....موندم روز یکشنبه که باید برم با این حساب باید چطوری با بچه های شلوغ برخورد کنم؟من فقط میتونم با بچه های تقریبا" هم سن و سال خودم مثل آجیهام هم صحبت بشم و حرف بزنم و بگیم و بخندیم.دیگه فوقش با بچه های بالای 12 سال.عمو 31 سالمه ولی در همین حد میتونم با بچه ها ارتباط برقرار کنم.اصلا" از الان فکر اینکه یک شنبه و سه شنبه هفته دیگه باید برم مهدکودک پیش بچه ها برام یه کابوسه.عمو یه کم، اندازه سر سوزن منو درک کنید. اصلا" به نظر من بچه های کوچیک همینکه پدر و مادر خودشون، از پسشون بر بیان هنر هست.خلاصه اینکه هر کسی را بهر کاری ساخته اند.من برای چه کاری ساخته شدم خدا میدونه.البته نمیشه با چند ساعت فقط با یک بار نظر بدم در مورد اون وروجکها....امروز همش یاد شما بودم عمویی....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/8008366/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-8008366</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Sep 2011 09:45:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دانلود حضور عمو پورنگ در جشن رمضان 90</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;شب قدر شب احیای خویش&amp;nbsp; با دم مسیحایی دعاست .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;شبی ست که باید قدر خویش را بشناسی و تقدیر خویش را رقم بزنی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;و خویشتن جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنی ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;در این شبهای قدر تمام اینه ها را صدا کنید .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;گاه اجابت است رو به سوی خــــــــدا کنید .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;ای دوستان ابرودار نزد حق در نیمه شب قدر مــــــرا هم دعـــــا کنید .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;در اینه&amp;nbsp; این شبها&amp;nbsp; رحمت دوست جاریست مانند رود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;نه ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;مانند بــــاران &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;اگر دلتان لرزید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;و بغضتان ترکید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;کسی اینــــجا محتاج دعاست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;اگر یادتان بود و&amp;nbsp; باران گرفت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;دعــــایی به حال مـــن بیابان کنید..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #3366ff; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;ابجیهای عزیزم براتون برای عزیزانتون دعا میکنم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;**************************&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;آجیهای گلم سلام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;حال مامانم تقریبا بهتره.غذاشو خودش بدون کمک ماها میخوره و خودش از اتاقش میاد بیرون و راه میره البته با عصای کوه که داره. ولی آروم آروم. همش هم بهش میگیم تورو خدا تنها پا نشو راه برو بگو به ماها. که یه وقت خدایی نکرده سرت گیج نره بیفتی زمین و مارو بدبخت کنی.......موهاش هم 1 سانت در اومده&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;ولی هنوز یه کم سرش درد میکنه ولی خیلی بهتر از روز اول هست. شبها هم آروم میخوابه تقریبا.حالا فردا شنبه هم باید بابام ،مامانمو ببره دکتر که دوباره ام آر آی جدید بگیرن و ببینن اوضاع مغز در چه حاله. چون من تازه فهمیدم بابام گفت که دکتر گفت که ما تا جایی که تونستیم تومور که دورش خونی هم بود را برداشتیم. خدا کنه دیگه هیچ وقت.....&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff9900;"&gt;&amp;nbsp;++++++++++++++++++++++++++&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;عموی عزیزم و آجیهای عزیزم سلام. پیشاپیش عید سعید فطر را خدمت عمویی عزیزمون و خانواده های محترمتون و خودتو تبریک و شاد باش عرض میکنم. عید همتون مباررررررررررررررک&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&lt;strong&gt;عزیزای دلم برنامه جشن رمضان (عمو پورنگ عزیزم که قراره بیاد) را خیالتون راحت من مثل همیشه حجمشو کم میکنم و برای دانلود میزارم در وبلاگ خودم .(در ادامه کارهایی که برای خوشحالی شما خواهرای نازنینم در وبلاگ بوستان انجام میدادم) همین امشب حجمشو کم میکنم و تیکه تیکه و فردا آپلود میکنم و میزارم.خلاصه همه جوره خیالتون راحت باشه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;آجیهای عزیزم برای دانلود لطفا" به ادامه مطلب بروید:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;دانلود جشن رمضان 1390 دیشب با حضور عمویی در کل حدود 15 دقیقه و 47 ثانیه بود:برنامه&amp;nbsp; را بعد از تبدیل چک کردم و دیدم کامل هست و همه پشت سر هم. حجمشون هم حدودا" 5 مگابایت. با مدیاپلیر و ک.ام.پلیر هم راحت اجرا میشه.وقتی روی لینک کلیک کردین از پایین قسمت دانلود رایگان.دانلود معمولی را کلیک کنید وقتی شمارش تمام شد روی دانلود کلیک کنید.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/3588514884/?c=936" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;http://parsaspace.com/files/3588514884/?c=936&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/1588514884/?c=936" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/1588514884/?c=936&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/3768514884/?c=936" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/3768514884/?c=936&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/5868514884/?c=936" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/5868514884/?c=936&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/3668514884/?c=936" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/3668514884/?c=936&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/1968514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/1968514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/7368514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/7368514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/8168514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/8168514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/2268514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/2268514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/7568514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/7568514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/1568514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/1568514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/5568514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/5568514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/6068514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/6068514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/3898514884/?c=940" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/3898514884/?c=940&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://parsaspace.com/files/4998514884/?c=936" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #003399;"&gt;http://parsaspace.com/files/4998514884/?c=936&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/7642230/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-7642230</guid>
      <pubDate>Sun, 21 Aug 2011 17:08:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه ای برای خــــــــــدا</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;خـــــدای من&amp;nbsp; تنهایم نگذار.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff00ff;"&gt;&lt;strong&gt;گزارش جدید از مامیم انتهای همین پست:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;گاه برای نوشتنم هم دلیل ندارم،گاه خودم را هم بی دلیل میپندارم....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;گاه گاهی می خواهم درون واژه ها گم شدهای پیدا کنم از جنس احساس&amp;nbsp; و بنوازم آهنگ محبت را بر دیواره ی قلبش&amp;nbsp; و بفهمانم که دلیل بودنم می باشد!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;و گمان کنم می رسم به او ، او که بدنش را مخفی کرده و چشم و دیدگان دیگر تاب &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;زیاد باز ماندن را برای جستنش ندارد ....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;strong&gt;خــــــــدای من تنهایم نگذار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;پس کجا ؟ چگونه ؟ کی؟ می توانم احساس کنم در کنارت هستم ، در کنارم هستی ؟!&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نمی دانم دیگر چگونه دایره مانندهای روی گونه ام را مخفی کنم وقتی تنهایی. و&amp;nbsp; تنهاییم با بودنت پر می شود&amp;nbsp; . . .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;پس می نویسم و نوشتم ..... اما ......... اما نشانیت ؟ نشانیت را چند روزیست عوض کرده ای ؟؟&amp;nbsp; چون پست چی نامه ا را بر می گرداند ، چون Mail هایم Error می دهند .......... نمی دانم ....قهری با من ؟؟!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;strong&gt;خــــــــدای من تنهایم نگذار.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;دیگر نمی شنوی ام ، نمی بینی ام . . . من که گفته بودمت بی تو هیچم ، من که گفته بودمت سکوت شبانه هایت و لبخند مکث کردن هایت برایم کافیست فقط کنارم باش...&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;چه شده ؟؟!! در کوچه های دلم سلامی پاسخ نمی دهم چون نوای سلامت همیشه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; برایم تازگی دارد ، به هیچ کس دست دوستی نمی دهم چون باور دارم&amp;nbsp; نمی روی از کنارم . . .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;اما کاش یادداشتی برایم بگذاری یا کاش بیدار شوم و بینم تمامی،خواب بود که از دوری خودت با خودم می دیدم!!&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اولین یادداشت و نگاه صبحگاهت همیشه در مقابل سجاده ام گذاشته ام تا مستانه به&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; سجدگاهت خم شوم و بگویم مرا ببخش ... آری باورم شد !! کوتاهی از من&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; بود تو که کوتاه بودن را نمی شناسی ، تو که آنقدر بزرگی که من کوچک &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خیالم هم خشک می شود اگر تصور کنم به من نگاه می کنی .&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;مرا ببخش .....در کوچه بازار بزرگان می گویند تو تنها بخشنده ای هستی که منت نمی گذاری !! می بخشی ام ؟؟ دلم کوچک و غم ها و ناراحتی ها اقیانوسی بیکران...&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;باز هم تنهایم می گذاری ؟؟&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;همان بزرگان از دیار وفا گفتند تو مهربانی ،تنهایم نمی گذاری .&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;به نگاهت همجون همیشه محتاجم ، احتیاج معنای یک کوچک در مانده است . . .&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;درمانده در راه نگاه تو . . . درمانده در باور بودنت .خدایم تنهایم نگذار&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; دستهایم خالیست .... قلبم پر لرزش .... به درگاهت می آیم اگر مرا برهانی ، باز هم برایت می نویسم هر چند پاره اش کنی و یا جوابش را خالی برایم پست کنی ! با اینکه میدانم زیاد بزرگی .....زیاد...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دوستت دارم خدا .....دوستت دارم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #993300; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;عزیزای من محــــــتاجم . به دعـــــــــــای همتون محتاجم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;*********************&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;عزیزای دلم آجیهای عزیزم سلام.نماز و روزه هاتون قبول باشه.از همتون واقعا"ممنونم برای برنامه ختم قرآن در این وبلاگ http://ahaykhodakhodakhoda.blogfa.com &lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;ازتون ممنونم که برای مامان فرشته جونم دعا می کنید.شما رو به خدا دعا کنید عید فطر برای من و بابام عید باشه&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;عمل مامان فرشته جونم ساعت 9 صبح همین شنبه هست. خودش خیلی میترسه....عمل مغز هست.(سمته راسته مغزش یه تومور در آورده)دکترش گفت خیلی زود فهمید.... مامانی جونم منو ببخش که این همه اذیتت کردم.من زندگی رو فقط با وجود و حضور مامان و بابام میخوام.روزای خوبی رو نمیگذرونم و حالم خوب نیست.خدایا دوره منو برای امتحان کردن خط بکش. خودت خیلی خوب میدونی که صبر و تحمل برای هیچ امتحانی رو از طرفت ندارم.مامانمو ازم نگیر.&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;ابجیهای عزیزم خیلی دوستت دارم خیلی برام عزیزید .مرسی برای دعاهاتون.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;خدارو هزار هزارمرتبه شکر عمل با موفقیت بود. تا چند دقیقه پیش مامان عزیزم به هوش اومد الانم تو آی سی یو هستن..دکتر هم گفتن هر چی بیشتر در این قسمت بمونه بهتره چون ملاقات از دور هست و بیشتر استراحت.تا انشالله به بخش منتقل بشن.هنوز هم محتاج دعا شما برای سلامتی مامانم هستم.در ضمن پدرم هم از شما آجیهای عزیز و نازنینم که با دعا هاتون کنارمون بودین بی نهایت تشکر کردن.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;براتون همیشه و هرلحظه دعا میکنم&amp;nbsp; سایه مادر و پدرتون بالا سرتون باشه .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;+++++++++++&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;دیشب بعد از افطار همراه بابام رفتم ملاقات مامانم.خیلی حالم بد شد.کلی گریه ام گرفته بود. مامانم با فاصله و آروم آروم صحبت میکرد.صحنه خیلی بدی بود.تورو خدا&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; لطفا"&lt;/span&gt; بازم&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; اگه دوست داشتین&lt;/span&gt; دعا کنین که زودتر از این حالت خارج بشه و بتونه مثل قبل عادی صحبت بکنه.موهاشم زود بلند بشه. دیدن این صحنه ها وقتی مامیم برگره خونه منو ناراحت میکنه.&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt; قرار شد هر شب برم دیدنش.با این که آخرش از گریه و دیدن اون صحنه ها سر درد میگیرم.چه ماه رمضانی شد. منتظر سال بعد هستم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993300;"&gt;خدا رو شکر حال مامانم بهتره . دیشب منو بابام رفتیم. آخه من هر روز نمیرم. به خدا اعصاب دیدن اون صحنه ها رو ندارم. اصلا"نمیتونم پیشش بمونم. کاری از من بر نمیاد. تا آمپول میارن وقتی میریم ملاقاتش من رو به غش میرم.......مامانم به همتون سلام رسوند و ازتون تشکر کرد که از خدا خواستین برگرده به زندگی.(عین جمله خود مامانم هست)دختر خاله مامانم شب پیشش بود. تکلم بهتر شده و روان تر ولی باز با مکس همراه هست. امروز هم قرار بود حموم کنن مامانمو. دیشب کمی بابام و خاله ام(دختر خاله مامیم) بلندش کردن که راه بره و همش دراز نکشه.اگه همینطوری حالش رو به بهبودی بره شاید اوایل هفته دیگه مرخص بشه. منتها باز برای تعویض پانسمان سرش باید دکتر بیاد و....خلاصه طول میکشه تا همه چیز مثل سابق عادی بشه و بتونه بره استخر.پیاده روی. غذا برای منو بابام درست کنه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عزیزای دلم سلام به روی ماه همتون.خبرای خوش دارم براتون.منتها ببخشید دیر شد چون کارام زیاد بود.منتها پیام برای چند نفر از آجی ها م که پرسیده بودن نوشتم. اینجا هم مینویسم برای همتون: مامام فرشته جونم شکر خدا شنبه مرخص شد حدودای ظهر اومد خونه.عصر هم عمه اکرم عزیزم و شوهرشون و دخترشون افسانه اومدن خونمون برای نگهداری از مامانم که من و بابام دست تنها نباشیم. چون من مخالفت شدید کردم با اینکه پرستار بگیریم چون نمیخواستم آدم غریبه از مامانم نگهداری کنه و فردا پس فردا هم چیزی از خونه مثلا" گم بشه و دیگه بیا و درستش کن&lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;پرستار شب من&amp;nbsp; هستم و پرستار روز هم عمه ام و عصر ها هم بابام.این هفته ملاقاتهای فامیل را ممنوع کردیم که بیان خونمون. احتمالا هفته بعد هم همینطور هست.2 شنبه اومدن پانسمان سر را عوض کردن و دیروز 4شنبه هم بخیه سر را برداشتن.ولی باز هم باند پیچی هست.تکلم خیلی بهتر شده. و دیگه خبری از کمر درد های سابق و زانو درد ها و دست در های سابق نیست.منتها چشمها تیره میبینه که گفتن عادیه و درست میشه مثل قبل.مامانم بدون کمک خودش غذا میخوره(اصرار داره خودش کاراشو بکنه)منتها راه که میره با کمک هست و یک عالمه به همه شما آجیهای عزیزم سلام رسوند و اگه دوست داشتین لطفا"بازم دعا کنید.ممنون از همه شما آجیهای نازنینم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;++++++++++&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دیشب جمعه 28 مرداد: مامانی جونم باز رفت بیمارستان.......شب قبلش هم خواب دوستان پدرش را دیده بود که اومدن و میخوان ببرنش پیش پدرش(پدر بزرگم سال 1348 فوت کرده) دیگه خسته شدم. دیگه حوصله هیچ چیزی رو ندارم.حوصله خودمو. وبلاگمو این دنیا رو. اینکه باورت نکنن و نقش بازی کنن برات هیچییییییییییییییی.خسته شدم خسته شدم خسته شدمممممممم.چقدر شکننده تر از قبل شدم.دورو برمو خیلی خلوت میبینم با اینکه همه کنارم هستن.....آجیهای عزیزم کامنتای وبمو دوست عزیزم الهه جون این مدت زحمت کشیده و تایید کرده. من فقط اومدم این نوشته ها را گذاشتمو بعد رفتم دنبال کارام. واسه مامیم دعا کنید. دیگه خسته شدم به خدا. چقدر گریه.حالم به هم میخوره از این ماه رمضونی که اومد......&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دلم میخواد همه چیز مثل قبل بشه زود و تند و سریع. دیگه تحمل ندارم.......&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/7410757/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-7410757</guid>
      <pubDate>Sun, 31 Jul 2011 19:02:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صحبت خودمانی</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;لطفا" انتهای این پست را بخوانید.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عزیزای دلم سلام.امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه..میدونم بیشترتون الان مشغول امتحانای مدرسه هستین و خسته نباشین و یا اینکه در حال آماده شدن برای امتحانهای دانشگاه هستین و باز هم خسته نباشین و برای همتون آرزوی موفقیت میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این یک پست متفاوت هست.ادامه مطالب 2 پست قبل محفوظ.من 2 بار پشت سر هم بدجوری سرماخوردم برای همین اصلا" نمیتونستم جواب کامنتهای محبت آمیز شما آجی های عزیزمو بنویسم و حالا که حالم بهتر شده&amp;nbsp; میبینم چیزی حدود 60 کامنتو جواب ندادم.فکر اینکه یکهو بشینم مثلا"در 3 یا 4 روز جوابهارو بنویسم یه کم دوباره منو تنبل میکنه.همتون به یک اندازه دوست دارم همتون برای من عزیز و دوست داشتنی هستین و من داشتن شما آجیهای نازنینم را مدیون لطف خدا و عمویی جون هستم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3-4 نفر از آجیها و دوستانم خواسته بودن که رنگ قالب وبلاگمو تغییر بدم. چشم.در اولین فرصت این کارو انجام میدم.راستی وبلاگ بوستان این 2 هفته آپ شده.عکسهای برنامه.....در مورد جدول من نظرمو در پست قبلی بوستان نوشتم.از قسمت سوم جدول برای وب نمیزارم و به صورت عادی کامنتهای شما را در پست جدید وارد میکنم.شاید هم فقط تایید کردم.نمیدونم چون در مورد جدول و کامنت ها ،نظرات مختلفی شنیدم.نمیخوام بعضی فقط ناراضی باشن از اینکه به فرض اهمیتی به حرفهاشون ندادم.دلم میخواد همیشه همتونو با کارام خوشحال و راضی و شاد نگه دارم.البته انتقادی هم اگر باشه برای شنیدنش آماده هستم.بوستان به نظرم وبلاگی بود که عمو جون و همکارانشون چون از وجودش مطلع بودن همیشه میومدن و نظرات را میخواندند.(یعنی میدونستن که همچین وبلاگی برای برنامه درست شده و بچه ها میرن و نظراتشونو مینویسن) راستی قالب جدیدی قراره &amp;nbsp;طراحی بشه برای وب بوستان که تلفیقی است بین برنامه بوستان و عبور موقت.راستی از برنامه های قبلی بوستان که در پستهای گذشته بود بگید کدومشونو میخواین که جدید آپلود کنم چون سایتهای قبلی مطلع هستین که .......&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آجیهای عزیزم برای تک تکتون آرزوی موفقیت میکنم و همتونو دوست دارم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;**********************************&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff6600;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;پ.ن:وبلاگ بوستان با کمک همه ی بچه ها &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;هدفش رو به انجام رسوند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;...و از امروز به بعد آپدیت نخواهد شد.(با اجازه ژاله جون)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;دل نوشت:&lt;/span&gt; "بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی----در سینه های مرد عارف مزار ماست"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;قفسی میخواهم برای پرواز...............و امینی برای لحظات امن زندگانی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #008000; font-size: small;"&gt;خواهر گلم سولماز&amp;nbsp;نوری عزیزم در این زمان هیچ جمله ای که بتونم کمی بهت آرامش بدم به ذهنم نمیرسه....روحشون شاد.برای شادی و آرامش روح برادر سولماز عزیزمون فاتحه ای بخونید لطفا".&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff6600;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;با من و آجی اسما احمدی جون در وبلاگ صندلی داغ مصاحبه شده. لطفا بخوانید.&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;http://sandaliidagh.blogfa.com&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;عزیزای دلم برنامه &lt;span style="color: #0000ff;"&gt;خوشا شیراز با حضور عمو پورنگ عزیزمون و امیر محمد گلمون&lt;/span&gt; که امروز جمعه 7 مرداد 90 . از شبکه استانی شیراز از ساعت 10:10 دقیقه تا 12:20 دقیقه پخش شد ضبط شد و به دستم میرسه(دختر عمه ام افسانه جون ضبط کرد) و طبق آمارش&amp;nbsp; فهمیدم &lt;span style="color: #0000ff;"&gt;حجمش 4&amp;nbsp; و نیم گیگ&lt;/span&gt; هست و امکانش نیست با حجم کم و تیکه تیکه برای دانلود بزارم. برای همین اگر خواستید برام در وبلاگم اطلاع بدید تا براتون باپست سر فرصت بفرستم.راستی این موضوع را اگر خواستین در وبلاگهاتون بنویسید که عزیزان دیگری که به وبلاگ من سر نمیزنن با خبر بشن.ممنونم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/7054493/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-7054493</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Jun 2011 13:57:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در چند قسمت:</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به نام خدا.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دوستای عزیزم از همه شما&amp;nbsp; که به خاطر تبریک تولدم تشکر میکنم.(اس ام اسی، کامنتی....)لطف کردین.&lt;a href="http://www.shiaupload.ir/images/72178043145872870263.jpg" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;این پوستر از طرف آجی بهار ساری عزیزم&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;و&lt;/span&gt; &lt;a href="http://www.shiaupload.ir/images/55834001429345610381.gif" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;این&amp;nbsp;پوستر هم از طرف مامان زیزی جونم(زینب صائمی)&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;(&lt;span style="font-size: medium;"&gt;برای دیدن روی هر ٢لینک کلیک کنید&lt;/span&gt;)در مورد دیدارمون روز 5 شنبه 15 اردیبهشت(نمایشگاه کتاب) از اینکه فرصتی پیش اومد تا همدیگه رو مجددا"ببینید خیلی خوشحالم.در وبلاگهاتون وصف دیدارهارو خوندم همتون فوق العاده قشنگ نوشته بودین.......همتونو دوست دارم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;واما ادامه مطلب پست قبل:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;افسانهٔ زایش کوروش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون و کتسیاس دربارهٔ چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد &amp;nbsp;وی را به شرح خاصی نقل کرده&amp;zwnj;اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده&amp;zwnj;اند، بیشتر شبیه افسانه می&amp;zwnj;باشد. تاریخ&amp;zwnj;نویسان نامدار معاصر ما مانند: &amp;nbsp;ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا(مشیر الدوله)، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته&amp;zwnj;اند.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ماندانا نام دختر ایشتوویگو (ضحاک.آژی دهاک.آستیاگ)، پادشاه ماد است، که در زمان بارداری به زندان رفت و کوروش را از او گرفتند و به چوپانی دادند تا او را بکشد..... ایشتوویگو از ریشه ایرانی باستان "ریشتی وَیگهَ"گرفته شده که به معنی "نیزه&amp;zwnj;گَردان" است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;ماندانا از سوی مادری، فرزند شاهدخت آرینیس از لیدیه بود. آریـِنیس دختر آلیاتِس دوم پدر قارون بود. قارون یا همان کرزوس همان پادشاه لیدیه&amp;zwnj;ای است که گنج و دارایی&amp;zwnj;های او در ادبیات پارسی زبانزد است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ماندانا&lt;/em&gt; یا ماندانای مادی (تولد حدود ۵۸۴ پیش از میلاد)، یک شاهدخت مادی بود، که بعدها به همسری کمبوجیه اول درآمد و ملکه او شد. وی مادر کورش کبیر مؤسس سلسله هخامنشی است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;همسر کوروش بزرگ کاساندان بود. کوروش کاساندان را بسیار دوست می&amp;zwnj;داشت و پس از مرگش در سراسر امپراتوری کوروش، مراسم سوگواری برپاکردند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;پس از مرگ کوروش، فرزند ارشد او کمبوجیه دوم به سلطنت رسید. نام پسر کوچکتر کوروش بردیا بود.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;کوروش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام&amp;zwnj;های آتوسا (به اوستایی هئوتسه به معنی خوش اندام)، رکسانا (روشنک یا به اوستایی رئوخشنه) و آرتیستونه (آرتوستونه) بود.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;آتوسا بعدها با داریوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد...... ادامه دارد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;********************************&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;عزیزان وب بوستان آپ شد. با یک اصلاح لینک و دانلود مصاحبه عمو دیشب با رادیو جوان.(اگر خواستید در وبلاگتون بنویسید که این برنامه برای دانلود در وبلاگ بوستان گذاشته شده= اطلاع رسانی)ممنون.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/6822914/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-6822914</guid>
      <pubDate>Tue, 10 May 2011 12:12:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در چند قسمت</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سلام به همه شما دوستای عزیزم.به درخواست عده ای از شما عزیزان از جمله نسترن جون و مارال جون و الهه جون تصمیم گرفتم که علیرغم گرایش رشته ام&amp;nbsp; یه سری هم به ایران باستان بزنم از جمله سلسله هخامنشی و در مورد "کوروش دوم=کبیر"&amp;nbsp; در چند قسمت مطالبی بنویسم که باعث آشنایی بهتر شما عزیزان با این شخصیت تاریخی بشه.تمامی این مطالب از منابع معتبر نوشته شده از جمله مرحوم دکتر زرین کوب و مشیرالدوله پیرنیا و مرحوم عباس اقبال"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;هرودوت و کتزیاس، افسانه&amp;zwnj;های باورنکردنی درباره زادن و پرورش کورش بزرگ (۵۳۹-۵۹۹ قبل از میلاد) بازگو کرده&amp;zwnj;اند. اما آنچه از دیدگاه تاریخی پذیرفتنی است، این است که کورش پسر فرمانروای انشان، کمبوجیه یکم و مادر او ماندانا، دختر ایشتوویگو پادشاه ماد می&amp;zwnj;باشد. کوروش، ملقب به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر همچنین معروف به کوروش دوم، نخستین پادشاه و بنیان&amp;zwnj;گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد. دربارهٔ کوروش تمام مورخین توافق دارند که شاهی بود با عزم، عاقل و رئوف که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می&amp;zwnj;شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود. جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می&amp;zwnj;دهد. با پادشاهان مغلوب به اندازه&amp;zwnj;ای مهربانی می&amp;zwnj;کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می&amp;zwnj;نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می&amp;zwnj;داشت. شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می&amp;zwnj;آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی&amp;zwnj;شدند. آنچه درباب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق&amp;zwnj;العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده&amp;zwnj;ای به&amp;zwnj;کلی تازه به شمار می&amp;zwnj;آمد. کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه&amp;zwnj;هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می&amp;zwnj;شود، &lt;em&gt;من کوروش شاه هخامنشی هستم.&lt;/em&gt; حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می&amp;zwnj;خواندند. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانون&amp;zwnj;گذار می&amp;zwnj;نامیدند و به وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می&amp;zwnj;نگریستند. یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار به شمار می&amp;zwnj;آوردند، ضمن آن&amp;zwnj;که بابلیان او را مورد تأیید مردوک می&amp;zwnj;دانستند. دکتر شهبازی معتقد است کورش به معنی خورشید است. او در کتاب راهنمای جامع پاسارگاد می&amp;zwnj;گوید بر اساس سنتی که کتزیاس یونانی ناقل آن بوده&amp;zwnj;است و پلوتارک ذکر کرده، کلمهٔ کوروش را ایرانیان با کلمه &lt;em&gt;خورشید&lt;/em&gt; انطباق داده بودند (در زبان ایرانی خورشید "هُوَر" تلفظ می&amp;zwnj;شد که امروزه خور=هور می&amp;zwnj;گوییم) یعنی خورشید را مظهر و نمادی برای کوروش می&amp;zwnj;دانستند و جالب اینکه آرامگاه کوروش دلیلی برای تایید این روایت (که اغلب مورد تردید بوده&amp;zwnj;است) باقی نهاده و آن شکل خورشیدی است که بر پیشانی آرامگاه او، بالای سردر اتاق آرامگاه، حجاری کرده&amp;zwnj;اند. ادامه دارد.....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;sup&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;ایشتوویگو= آژی دهاک.ضحاک،آستیاک&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/sup&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;**********************************&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;عزیزان وب بوستان آپ شد. با یک اصلاح لینک و دانلود مصاحبه عمو دیشب با رادیو جوان.(اگر خواستید در وبلاگتون بنویسید که این برنامه برای دانلود در وبلاگ بوستان گذاشته شده= اطلاع رسانی)عصر وبلاگم را آپ میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/6756680/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-6756680</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Apr 2011 08:07:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راز مرگ امپراتور فرانسه، ناپلئون بناپارت</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #99cc00;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc3366;"&gt;راز مرگ امپراتور فرانسه، ناپلئون بناپارت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #660033;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;علت اصلی مرگ ناپلئون بناپارت در جزیره ی دور افتاده ی سنت هلن، همچنان موضوع بحث عده ی زیادی است.فرضیه ی به قتل رسیدن وی در حال حاضر از طرف تاریخ نویسان مطرح شده است. پزشکی که ناپلئون را مورد معاینه قرار داد، معتقد بود که وی بر اثر سرطان معده جان باخته است..گفته های پزشک مذکور توسط 8 نفر دیگر مورد تایید قرار گرفت. پدر ناپلئون نیز از سرطان معده &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;مرده بود و او نیز همواره از این موضوع وحشت داشت. در سال 1960 یک دندان پزشک سوئدی ادعا کرد که او را با&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;" ارسنیک" مسموم کرده اند. فرضیه ی این دندان پزشک بر اساس یادداشتهای روزانه ی خدمتکار ناپلئون که در سال 1955 به چاپ رسید، شکل گرفت. خدمتکار با علاقه و دقت&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وافری جزئیات بیماری اربابش را نوشته بود. طبق نوشته های او 31&amp;nbsp;علامت مشخص کننده برای مسمومیت با ارسنیک وجود دارد که ناپلئون 28 مورد آن را داشته و رنج می برده است. از آن جمله می توان به : " ریزش مو، ناشنوایی، ترس از نور زیاد، سر درد، تهوع ، یبوست ، بی خوابی ،&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که گاهی به پر خوابی تبدیل میشد و بی رنگ شدن ناخنها اشاره کرد." &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;این فرضیه زمانی تقویت شد که اثر ارسنیک را در موهای او یافتند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اما تاریخ نویسان ، هرگز ادعای این دندان پزشک &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;را باور نکردند و تمامی دلایل وی را در کردند. آنها مدعی شدند ، ارسنیک از ترکیبات دارویی بوده که ناپلئون برای جلوگیری از ریزش موهایش استفاده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;می کرده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;همچنین گفتند وی چند ساعت قبل از مرگش &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;صدف پخته خورده و به همین دلیل ارسنیک درون ادرارش 20 تا 30 درصد به صورت طبیعی افزایش یافته است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;علاوه بر این نظریات برخی هم معتقدند که در ساخت &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;داروهای قدیمی از ارسنیک زیاد استفاده می شده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;در مقاله ای که در سال &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;1982 توسط یک محقق انگلیسی به چاپ رسید، نوشته شده بود : &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;باید "گاز ارساین" &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;که از دیوارهای اتاق ناپلئون منتشر می شده را &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;مورد اتهام &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;قرار دهیم ! او مدعی بود قارچهایی در میان &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;کاغذ دیواریهای سبز رنگ اتاق وی &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;وجود داشته که تولید ارسنیک می کردند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;عاقبت یک گروه محقق کانادایی دوباره &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;مطالعه ی جدیدی را &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روی جسد ناپلئون &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;انجام دادند. سرپرست گروه اظهار می دارد ، که یک تار موی او حاوی 38 نانو گرم ارسنیک بوده &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که این بسیار غیر طبیعی است. او با جدیت اعلام کرد که تاریخ باید &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دوباره مورد بررسی قرار گیرد و از نو نوشته شود زیرا که ناپلئون حتما" کشته شده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #660033;"&gt;&lt;strong&gt;****************************************&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;عزیزان این آدرس وبلاگ جدید &lt;strong&gt;صدیقه جون&lt;/strong&gt; هست. کلی عکسای نی نی&amp;nbsp;های خوشگل داره. به این وبلاگ و به این گروه سر بزنید.راستی این گروه در&amp;nbsp;"مای پردیس" هست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;.این سایت دیگه فیلتر نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://cyberkids.persianblog.ir"&gt;&lt;strong&gt;http://cyberkids.persianblog.ir&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.mypardis.com/Public/mamani"&gt;&lt;strong&gt;http://www.mypardis.com/Public/mamani&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;*****************************************&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;این لینکو حتما"ببینید و بخونید&amp;nbsp;نگید خبر نداشتیم:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://cinemajavan.blogfa.com/post-52.aspx"&gt;&lt;strong&gt;http://cinemajavan.blogfa.com/post-52.aspx&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خبر جدید سایت تابناک:*****&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a title="عمــــو پـــورنــــگ سریال میشود" href="http://www.tabnak.ir/fa/news/159345/%C2%AB%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%AF%C2%BB-%D8%B3%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;http://www.tabnak.ir/fa/news/159345/%C2%AB%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%AF%C2%BB-%D8%B3%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lady2432sarah.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>سارا.قمشه ای</author>
      <comments>http://lady2432sarah.persianblog.ir/comments/4612/6627778/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4612.post-6627778</guid>
      <pubDate>Wed, 06 Apr 2011 19:40:34 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
