تــاریــخ یعنـی همــه چیز
در سایه روشنهای زندگی,مثل یک کابوس قــفسی میخوام برای پرواز و امـیـنـی بـرای لحظه های امن زنــدگـانـی
به نام خدا عزیزای دلم من که دیشب تولد دعوت بودم و اصلا" برنامه را ندیدم ولی الان این لینک را دیدم: ×××××××××××××××××××××××× آجیهای عزیزم من دیروز برنامه "کیش مهربان" با حضور عمو پورنگ عزیزمون را کامل ضبط کردم. منتها شرمندتونم واقعا" زمان برای تیکه کردن ندارم.به 50 تیکه تبدیل میشه.مثل برنامه خوشاشیراز اگر خواستید آدرس را خصوصی بزارید تا براتون قبل از عید پست کنم. ××××××××××××××××××××××××× عمویی جونم و آجی های عزیزم سلام. بلاخره اومد ! چـــــــی ؟ شبکه کودک عمو پورنگ رو میگم. بازم عمو پورنگ عزیزمون مهمون خونه های ما شدن. بازم خدا رو شکر داره شادی به خونه هامون میارن. اینم لینک خبری ...بخونیدش..... برای همه بگید و خبر بدید. http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1940542&Lang=P عزیزان لطفا ادامه مطلب را بخوانید. لطفا کامنت هم بزارید برام. نظرتون برام مهمه.خواهش میکنم.ممنونم. به نام خدا عمویی عزیزم و آجی های عزیزم سلام به روی ماهتون. به سلامتی بعد از چند ماه وبلاگم به روز شد و این به روز شدنو مدیون دوست عزیزم الهه جون هستم.بنا به دلایلی نمیخواستم وبلاگمو آپ کنم.حالا بگذریم نمیخوام یادآوری بشه برای خودم.عمویی جون دستتون درد نکنه برای دی وی دی .بی نظیر.عالی.خیلی قشنگه. درست مثل همیشه.واقعا" جا داره یه خسته نباشید خدمت شما و همکارانتون عرض کنم.از الان منتظر پخش سری بعدی هستم. بچه ها، این روزها خیلی دلم هوای گذشته را کرده.این گذشته بر میگرده به سال 1370 من 11 سالم بود و اول راهنمایی بودم. دقیقا" همین روزها. یعنی همین ایام دهه فجر بود.نمیدونم شما ها درست چند ساله بودین. سنتون شاید یک رقمی بود شاید هم دو رقمی.این آهنگ وبلاگمو لطفا" کامل گوش کنید.یک عمر خاطره ست برام.چیزی یادتون میاد؟اصلا" شنیده بودین یا دیده بودین؟یه جورایی اینده ی من با این برنامه داشت رقم میخورد ولی همه چیز از بین رفت.من از بین نبردمش. حالا وقتی این متنو تا آخر خوندین به من بگید کی از بین برد؟زیاده روی های من یا حرفهای.......سال 1370، بهمن، دهه فجر، برنامه کودک شبکه یک، جشن عروسکها، برنامه عطر و گلاب بپاشید، با اجرای آقای یا بهتره بگم عمو مجید رزاز.(صداشون در شعر: بگید با هم یا تک تک.بگید با هم دوباره. اشکیه این عروسک)عروسکهایی با اسمهای " دکتر عروسکی، پدر بزرگ، شلخته، اشکی، شکمو، فرفره، مخترع" آخ خ خ خ خ که چقدر این برنامه رو دوست داشتم.چقدر جو گیرش بودم.تو مدرسه با دوستام شعرای برنامه را میخوندیم.یعنی من ضبط میکردمو مینوشتم بعد با دوستام تو کلاس میخوندیم. من اون موقع اسم مجری برنامه را اصلا" نمیدونستم چیه.(مجید رزاز) و بعد ها یعنی وقتی دوم دبیرستان بودم و برنامه های مختلف دیگه ازشون دیدم،کشف کردم.برای همین تا قبل از کشفم یه اسم دیگه براشون انتخاب کرده بودم.خیلی صدا و اجرا و بازی عمو مجید را دوست داشتم.خب تو همون عالم بچگی برای دوستانم یه کم خالی بندی هم کرده بودم.بچه ها هم باور کرده بودن.عین خودم ساده بودن.ولی جاسوس بودن.شاید این واژه درست نباشه ولی خب هر چی میشد وقتی مامان یا بابامو میدیدن آمار منو میدادن. یا میرفتن به پدر یا مادراشون میگفتن. اونا هم میومدن مدرسه به مدیر و ناظم میگفتن و قتی هم که مامانو بابامو میدیدن هم باز میگفتن بعد مامان و بابام هم میومدن مدرسه و باز مدیر و ناظم آمار منو میدادن خلاصه این بگو اون بگو.خالی بندیه من چی بود؟ این بود که یک بار فقط یک بار از بابام شنیدم که گفتن "من 2-3 بار در دانشکده هنرهای زیبا (دانشگاه تهران)دیدمش.فکر میکنم رشته اش تئاتر هست"(بابای من هم از لیسانس تا دکتری دانشکده هنرهای زیبا منتها رشته شهرسازی خوندن برای همین همه رو حتی تئاتری ها را میشناسن)خلاصه من این حرفو تبدیل کرده بودم به اینکه بابام با عمو مجید دوست هست و منم چند بار رفتم برنامه کودک برای این برنامه. همین.دیگه ببینید بچه ها با یک کلاغ چهل کلاغ چیا از این حرف من درست کرده بودن و مدیر و ناظم هم چه چاخانایی فهمیده بودن من روحم خبر نداشت.از همین چیزا بود که من علاقمند شده بودم کلا" به بازیگری.از سال پنج دبستان با بچه ها در تئاتر های مدرسه شرکت میکردم در گروه تئاتر و سرود مدرسه بودم.خوب متن حفظ میکردم. یک بار میخوندم حفظ بودم. استعدادشو داشتم.این جریانات گذشت و رسید به دوم راهنمایی و در کل در مدرسه معروف شده بودم یه جورایی."عشق بازیگری و برنامه کودک رفته...."من دیگه حرف نزده بودم همه جا پیچیده بود.اون سال برای این ایام نذاشتن در تئاتر بازی کنم.یادم نیست چرا. حتی نذاشتن در سرود شرکت کنم.یه جورایی سر خورده شدم.زده شدم. ولی سوم راهنمایی اجازه داده شد به من. ولی تو این 2 سال چند بار مدیرمون با من صحبت هم کرد که داری بد آموزی می کنی در مدرسه!!!!!یه جورایی لب مرز اخراج هم بودم!!!!!به چه دلیل!!! نمیدونم.لابد برای اینکه عشق بازیگری بودم در اون سالها.آخه شیطون هم بودم ولی درسخون.درسخون که البته معدل در حد 17-18.اما شیطنتم در چشم بود.انقدر این مدیر و ناظم خاله زنکمون تو گوش مامان و بابام خوندن و خوندن و خوندن تا شستشوی مغزی شدن.سوم راهنمایی وقتی برگه دادن برای اینکه در دبیرستان چه رشته ای بر حسب نمره هایی که داشتم میتونستم انتخاب کنمو برم بخونم. اولین انتخابم ادبیات و علوم انسانی بود و دومین انتخاب هنر و بعد تجربی و ریاضی. ولی به خاطر زمینه و جو بدی که برام پیش اومده بود مامان و بابام نذاشتن برم هنر و بازیگری.......رفتم رشته ادبیات و علوم انسانی (نظام قدیم)دوباره کارای تئاتر را با بچه ها در مدرسه ادامه دادم.سال سوم معلم پرورشیمون عوض شد و دیگه نذاشت تئاتر اجرا بشه با اینکه مدیرمون اعتراض کرد بهش ولی باز نشد.منم دیگه از گروه جدا شدم و باز به درسم فقط چسبیدم.دیگه تقریبا" اون آتیش تند بازیگری در وجودم در حال خاموشی بود.به گذشته که فکر میکردم میدیدم افکار و پلهای پشت سرمو یه جورایی خراب کردم.من خراب نکرده بودم. کی خراب کرده بود؟کیا با حرفهاشون خراب کرده بودن؟یعنی بازیگری در دهه هفتاد اینقدر بد بود!؟!یا برای یه دختر بچه 11 ساله در سن و سال من اون زمان بد بود!؟!خلاصه وقتی دیپلم گرفتم سال 77 بازم نشد برم دنبال هنر.باید درسهاشو میخوندم.دیگه حوصله نداشتم.تصمیم گرفتم همین رشته انسانی را ادامه بدم برای دانشگاه. ولی یه جرقه هایی هنوز در وجودم بود.که جور دیگه خودمو وارد کار هنر کنم. همون سال مجله سروش آگهی داده بود برای مجریگری برنامه کودک.رفتم تست دادم.واقعا" نسبت به افرادی که اومده بودن جوجه بودم.همه 25 ساله. 30 ساله. من 18 سالم بود.حسابی هول کردم و رد شدم.تا سال 79 سه- چهار بار رفتم خیابان ناهید غربی.سیمای کودک و نوجوان ولی سن دیگران را که میدیدم هول میشدم. از همه کوچیکتر بودم. بازم رد. رد رد رد همه منو شناخته بودن.دیگه حسابی تزریق شد به من که سارا جون عزیزم شما دیگه استعداد نداری. بیا و بی خیال بشو.همون اول راهنمایی که زدن تو ذوقت همه چیز از بین رفت....از دوره راهنمایی معلمهام به من میگفتن تو حفظیاتت عالی هست.باید بری یا تاریخ بخونی یا جغرافی.خلاصه سال 79 تاریخ قبول شدم.همون تاریخی که اول دبیرستان خرداد شدم 4.و شهریور به زود شدم 12.سوم دبیرستان هم تجدید شدم.ولی تاریخ تو وجودم بود انگار.خلاصه این شدم الان که لیسانس تاریخ. فوق لیسانس تاریخ. ایشالا برای دکتری هم تاریخ.نمیدونم باید بگم از اول سرنوشت من با تاریخ رقم زده شده بود یا با بازیگری؟شاید خیلی هاتون میگید خب اگر رشته اش را نخوندی میتونی بری کلاسهای بازیگری.بله درسته.نظر بابام هم همین هست "تو آدرس یک آموزشگاه معتبر بازیگری را به من بده تا من همین الان برای ثبت نامت برم" که البته من آدرس بهترین و معتبرترین و با سابقه ترین آموزشگاه بازیگری را دارم که مدیرشون کارگردان و دوسته یکی از فامیلای نزدیکمون هستن که این فامیلمون هم همونجا تدریس دارن.... منتها من واقعا" دیــــگــــه اون سارای چند سال پیش نیستم.باور کنید.اون سارایی که خجالتی نبود و خیلی روو داشت.راحت حرف میزد.کلی جلوی اون همه بچه تئاتر اجرا میکرد برنامه اجرا میکرد رفت تست داد چند بار. من دیگه اون سارا نیستم.اون سارا در تاریخ گــــم شد.حالا این سارای فوق خجالتی داره حرف میزنه.این سارا دیگه روش نمیشه بره تست بده. بهترین موقعیتهاشو که داشته برای گویندگی رادیو .صداپیشگی عروسک برای همین خجالتی بودنش از دست داده.این سارا کوچکترین کارهاشو میگه دوستاش انجام میدن. الهه جونی و زینب جونی(زیزی جونی) خوب میدونن چی دارم میگم.این خجالت شاید از زده شدن در وجودم شکل گرفته.دیگه نــمــیــتــونــم در این سن و سال در آستانه 32 سالگی خودمو تغییر بدم.تا بیام تغییر بدم شده چهل و خورده ای سالم.اون موقع بیام چی را شروع کنم؟ ازت متنفرم خانم صالحی مدیر دبستان و راهنمایی مدرسه شهید صدوقی خیابان پنجم ولنجک.ازت متنفرم خانم سلیمی ناظم دبستان و راهنمایی مدرسه شهید صدوقی خیابان پنجم ولنجک.این حرفها از بهمن هفتاد و برنامه عطر و گلاب بپاشید عمو مجید رزاز شروع شد. یک دنیا خاطره.حالا هر وقت عمو مجید را از تلویزیون میبینم یاد خیلی چیزا میفتم.یاد سارا-یی که در تاریخ گم شد.اینا حرفها یا به عبارتی اعترافات سارا در 16 بهمن 90 بود. بیست سال از اون روزها گذشته.نمیدونم کی مقصر هست؟اصلا" فردی مقصر هست؟عمو پورنگ جون نظر شما چیه؟الان گریه ام گرفته. نمیتونم بنویسم. راستی 2-3 سال بعد از اینکه بابام گفتن در دانشکده هنرها دیدتشون یه بار در یک برنامه عمو مجید رزاز گفتن من هنرهای دراماتیک در دانشکده هنرهای زیبا خوندم.راستی ناظم مدرسمون خانم سلیمی یکی از دوستان مامانم هست.یه سارا جون سارا جون-ی میگه وقتی منو میبینه ولی حالم ازش بد میشه.تا پست بعدی.....احتمالا برای عید.




