تــاریــخ یعنـی همــه چیز
در سایه روشنهای زندگی,مثل یک کابوس قــفسی میخوام برای پرواز و امـیـنـی بـرای لحظه های امن زنــدگـانـی
به نام خدا عمویی جون و آجیهای عزیزم سلام.امروز 21 دی هست و ایشالا گوش شیطون کر ++++++++++++++++++++++++++++++ آجیهای عزیزم برنامه نیمروز شبکه 3در روز کودک(امروز 16 مهر) با حضور عمویی (عمو پورنگ جونم )و امیر محمد.کلا" برنامه را با KMPlayer و یا Windows Media Player اجرا کنید.با فرمت موبایل براتون حجمشو کم کردم.وقتی روی لینک کلیک کردین از پایین قسمت دانلود رایگان.دانلود معمولی را کلیک کنید وقتی شمارش تمام شد روی دانلود کلیک کنید. http://parsaspace.com/files/6214274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/5214274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/4514274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/9014274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/8724274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/9824274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/5824274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/2624274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/9924274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/2924274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/6424274884/?c=985 ×××××××××××× نمیدونستم برای پست جدید چی بنویسم که بچه ها گفتن به یاد مهرماه خاطره (پنج شنبه) را بنویس..... بر عکس روزای قبل تابستون امسال، که اصلا" روزای خوبی را نداشتم ولی آخرین روزش همه چیز انگار جبران شد و تبدیل شد به بهترین روز تابستون. با بچه ها قرار بود به مناسبت تموم شدن تابستون دور هم جمع بشیم و بگیمو بخندیم....قرارمون پنج شنبه ساعت دو پارک طالقانی بود.اولش من گفتم نمیتونم بیام چون حال مامانم خوب نبود (رعایت نمیکنه. یه کم که میبینه خوبه شروع میکنه به گلدون اب دادن و تر و تمیر کردن خونه بعد سرش همون قسمت که عمل شد حالت گزگز کردن میگیره+ سردرد بعد منم یه کم دعوا میکنم که مامی جون مثل اینکه خوب شدن و بی دردی بهت نمیاد خوب بگو این کارا رو من انجام بدم....)دیدم حوصله ندارم و کنسل کردم ولی به مامان و بابام گفتم همچین برنامه ای هست که هردوشون گفتن برو برای روحیه ات وقتی دوستاتو ببینی خوبه....منم با بچه ها تنظیم کردم که میام.دلم خیلی زیاد برای دیدن بهترین دوستام تنگ شده بود.از یه طرفی هم روز بعدش یعنی جمعه امتحان فاینال فرانسه داشتم و خلاصه دیدم خونه باشم حواسم پرته....راس ساعت دو من رسیدم مترو حقانی پارک طالقانی.زنگ زدم به بچه ها که کجایید و بعد رفتم پیششون.من بودم،آجی مریم صلاحی جونم، آجی مریم گلی جونم،آجی رها جونم و آجی فائزه جونم(بند انگشتی) چقدررررر شاد شدم که باز بعد از 4-5 ماه آجیهامو میدیدم.انگار بچه ها از قبل از ظهر اونجا بودن با تجهیزات هم اومده بودن(زیر انداز، چای، بندمینتون) یه کم حرف زدیم بعد با آجی مریم صلاحی رفتیم بدمینتون،بازی کنیم.10-12 دقیقه بازی کردیم یه دفعه توپ رفت بالای درخت.هر چی با مریم سنگ پرت میکردیم دیدیم توپه پایین نمیاد. یادم نیست من گفتم یا مریم که بی خیال بزاریم پاییز بشه وقتی برگها داره میریزه توپ هم با اونا میاد پایین و بعد خندیدیم. من گفتم مریم بزار باز یه سنگ دیگه بندازم اگه نیومد دیگه بی خیال بشیم خوشبختانه توپ افتاد زمین ولی دیگه خسته بودیم و رفتیم نشستیم. یه دفعه دیدیم به به، آجی شیرین جیگیلی جونم و آجی بهارم(ساری) اومدن.انقدر خوشحال شدم که حد نداشت. آخه آخرین باری که همدیگه را دیدیم نمایشگاه کتاب بود.این دفعه حساب کردم بار پنجم بود که کنار عزیزترین دوستانم،آجیهای عزیزم بودم.(البته دفعه های قبل تعدامون بیشتر بود) مریم(صلاحی) به من میگفت خاله سارا.چقدر کیف میکردم از اینکه میگفت خاله.(موضوع خاله را وقتی کامل درست بشه تعریف میکنم)کلی بهمون خوش گذشت. لااقل به من که بینهایت خوش گذشت. حیف زمان تند میگذشت.از یه طرف نمیخواستم وقت خداحافظی برسه ولی از یه طرف دیگه به فکر ادامه مطالبی بودم که باید برای امتحان فرانسه ام میخوندم.ما تا ساعت پنج و ربع با هم بودیم و بعد خداحافظی کردیم و بچه ها رفتن و بابام هم اومد دنبالم.تابستونه امسال اصلا" تابستون خوبی برای من نبود. همینطور ماه رمضان. چقدر بدم اومد از این ماه رمضان امسال.ولی خدا رو هزاران مرتبه شکر که به لطف خدا و دعاهای شما خواهری های عزیزم هم عمل مغز مامیم خوب انجام شد و هم عوارضی بعدش نداشت.وقتی حرفهای دو پست قبلمو میخونم که چقدر میترسیدم و ازتون میخواستم برای مامیم دعا کنید نمیدونم چه حسی به من دست میده ولی اینو میدونم که روزای خوبی رو نداشتم ولی خدا رو شکر خدا مامان فرشته عزیزمو به منو بابام برگردوند.الان حال مامیم خوبه.کاراشو خودش میکنه.چند روز پیش برامون غذا درست کرد. مجله و کتاب میخونه. درست مثل قبل چند ساعت چند ساعت جلوی فارسی وان میشینه و فیلمهاشو میبینه. منتها من این دفعه دیگه نه غر میزنم و نه عصبانی میشم چون خوشحالم که حالش خوبه.روزا میره پارکینگ قدم میزنه چون سنگ کلیه هم داره....راستی تکلم هم کامل درست خوب شد.موها هم دقیقا" یک سانت شده.فقط یه کم جای عمل زمانی که مامیم رعایت نمیکنه درد میگیره(مغز)همین.من خلاصه خیلی خوشحالم.حالم واقعا"خوبه. این خوشحالی رو منو بابام مدیون لطف خدا و دعاهای شما آجیهای نازنینم و دعاهای فامیل هستیم.قربونتون برم.همتونو یک عالمه دوست دارم.... الان ساعت2:20شب.شنبه دو مهرماه.دیروز جمعه امتحانمو خوب دادم. از 15 مهر(جمعه) ترم جدید شروع میشه دوباره.راستی موضوعی که هنوز ناراحتیش با من هست همراه گریه نبودن آش دایی عزیزمون هست.دقیقا" یک سال گذشت و ما خانواده عمو پورنگی ها را تنها گذاشت.پنج شنبه تو فکر آش دایی بودم که مریم(صلاحی)"پخ" کرد به من که از اون فضا بیام بیرون.چقدر دلم برای آش دایی تنگ شده.روحتون شاد... امشب اشکی می ریزد (روی این عنوان کلیک کنید) عمویی عزیزم دعای من هم همیشه همین بوده و هست که هیچ شخصی در بستر بیماری نباشد و خداوند جامه عافیت بر تن همه مریضان نماید. آمین. +++++++++++++++++++++++ ادامه مطلب را لطفا" حتما" بخوانید![]()
به زودی وبلاگمو آپ میکنم.یه عالمه حرف دارم نمیدونم اول کدومشونو بنویسم.
ادامه مطلب




