تــاریــخ یعنـی همــه چیز

در سایه روشنهای زندگی,مثل یک کابوس قــفسی میخوام برای پرواز و امـیـنـی بـرای لحظه های امن زنــدگـانـی

پاييز را به خاطر بسپار ، پاييزي كه با هم در جنگل قدم مي زديم و خش خش برگها را زير پا احساس مي كرديم.

پاييز را به خاطر بسپار ، آن روزي كه دست در دست هم ، مانند كودكان در ساحل ، خنده كنان مي دويديم ،‌غافل از اينكه اين آخرين خنده ي ما در كنار هم است.

پاييز را به خاطر بسپار ، آن روز باراني ،‌كه تو را در جنگل گم كردم  و مانند كودكي هراسيمه به دنبال تو همه جا را گشتم ، افسوس ديگر نيافتم. پژواك فريادم در جنگل ، تمام پرنده ها را دور مي كرد. باز غروبي ديگر فرا رسيد. اما بدون تو ،‌بازگشتي برايم نيست، نيست.

در كنار كدام درخت تو را گم كردم؟؟؟ناگهان گل سرخي زيبا ،‌كنار درخت قديمي مرا به طرز جادويي به سمت خود كشيد و من آن گل نيمه پژمرده را در دست گرفتم و با اشكهايم به او جاني دوباره بخشيدم.

به ناگه، احساس كردم تو را ديگر نخواهم ديد و بايد با آخرين يارگاري از تو ، به زندگي ادامه دهم.

اكنون يار نازنين، تو را همراه با خاطرات به جا مانده  به خاطره خواهم سپرد.

 

The  more I Love you, the  more blind I become to you. Ah….Adieu My Beloved………..!!

 

 

                                                                              سارا  25 / 6/ 1383

نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/٢٤ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سارا.قمشه ای نظرات () |