تــاریــخ یعنـی همــه چیز
در سایه روشنهای زندگی,مثل یک کابوس قــفسی میخوام برای پرواز و امـیـنـی بـرای لحظه های امن زنــدگـانـی
به نام خدا عمویی مهربونم و آجیهای عزیزم سلام.امیدوارم که حالتون خوب باشه. نمیدونم از کجا شروع کنم به نوشتن.اصولا" بعضی از خاطرات گفتنشون راحتتر از نوشتنشون هست.این یکی از همون خاطرات هست.دو خاطره در یک روز. چقدر خوشحالم از شادیت عزیزدلم زینبم.قربونت برم.من شرح کامل اتفاقات خوش چهارشنبه بیست اردیبهشت را نوشتم ولی زینب عزیزم هم در وبلاگش مختر نوشت. خدایا شکرت که زینبم تونست عمویی را ببینه.خدایا ممنونم که زینب نازنینه منو خوشحال کردی. http://amujun53.blogfa.com/post-328.aspx دیروز 20 اردیبهشت بود.چهارشنبه.من و زینب جونیم(زیزی جون) قرار گذاشته بودیم روز چهارشنبه برای خردید کتاب آقای امیرعلی نبویان (قصه های امیرعلی)بریم نمایشگاه کتاب.هر دوتامون خوشحال از اینکه شاید امیرعلی در غرفه هم باشه.هر دوتامون یکی از طرفداران قصه های امیر علی در رادیو هفت هستیم.خلاصه شب قبلش زینب جون با من تماس گرفت که سارا کتاب ترانه های پورنگ که پارسال از نمایشگاه خریدیم را هم بردادر شاید یک روایت هست که عمو شاید در غرفه باشن.......اینو که گفت کلی خوشحال شدم.بیشتر برای زینبم که میخواست برای اولین بار عمویی را ببینه(من در طول سالهای زندگیم عمویی را چند بار دیده بودم منتها نرفته بودم جلو معرفی خب تنهایی روم نمیشد.یک بار هم سال 78 =هفتاد و هشت در نمایشگاه کتاب غرفه رادیو همراه دوستانم که بودم عمو را دیدم.اون زمان به شدت این سالها هنوز عمو پورنگ نبودند اون روز من خیلی تابلو بازی در آوردم و تابلو شدم واقعا.5 بار قشنگ 5 بار برای دیدنشون دور استخر نمایشگاه میچرخیدیم و باز میرسیدیم به جایی که عمو زیر آفتاب ایستاده بودن طفلی دوستام)الان یادم میفته خجالت میکشم.چه رویی داشتما. کاش ذره ای از اون رو را الان داشتم. منو زینب جونی همراه یکی دیگه از دوستانم که گفت اسمش را در وبلاگمون ننویسیم حتی اسم کوچیکشو!!!برای ساعت یک مترو مصلی قرار گذاشتیم.من همراه خاله ناهیدم بودم و من مترو مصلی پیاداه شدمو از هم جدا شدیم.زینب جون و دوستم را همون دم در مترو دیدمو راه افتادیم.اولین غرفه آبرنگ بود ولی خبری از عمویی نبود.گفتیم بعدا میایم سر میزنیم.قرار شد بریم سمته شبستان و غرفه امیرعلی.از اون صحرای عرفات به قول زینب جون رد شدیم و کلی پله را رفتیم پایین و وارد شبستان شدیم و من غرفه سروش را دیدم ولی اول باید میرفتیم غرفه امیرعلی اینا که به 50 درصد به خاطرش اومده بودیم وقتی پیدا کردیم دیدیم به به خودشون هم در غرفه هستن صبر کردیم تا نوبتمون بشه منو زینب از دیدنش خیلی خوشحال شدیم.سلام و احوال پرسی کردیم و 3 تا کتاب داد به ما و اسمهامونو پرسید و امضا کرد ....بعد از چند غرفه کناریش من به سفارش مامانم کلیات اشعار فارسی (2 جلدی) و کلیات اشعار ترکی همراه حیدر بابا-ی استاد شهریار را خریدم.وسط این راهرو که بودیم به دوستم و زینب جون گفتم بچه ها یه چیزی بگم؟کتاب من که امیرعلی امضا کردچند صفحه اش خرابه.زینب دید و گفت اشکالی نداره میبریم بهش نشون میدیم و عوض میکنه من گفتم زشته. نریم.کار خوبی نیست ولی دوستمو زینب کلا" حرف من براشون عجیب بود و رفتیم پیش امیرعلی و منم مثل کوچولوها و با حالت خجالت سرم پایین انداخته بودم و زینب کتابمو داد و جریانو گفت و منم گفتم ببخشید شرمنده کتاب برای من هست و طفلی عذر خواهی کرد و کتاب سالم داد و همونی که برام نوشته بود را نوشت. بعد رفتیم انتشارات سروش من فیلمهایی که میخواستم خریدم و زینب جون و دوستم هم فیلمهایی که میخواستن خریدن.بعد از کمی استراحت قرار شد بریم غرفه آبرنگ.خیلی هیجان داشتیم.وقتی رسیدیم جلوی غرفه به شدت شلوغ بود. زینب گفت صبر کنید برم ببینم عمو اومدن؟وقتی زینب اومد دیدم عینکشو برداشت و گریه کرد.من دلم ریخت گفتم چی شد عزیزدلم؟یه دفعه گفتم عمو را دیدی گریه کردی؟بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم.الهـــــی.زینب عزیزم از هیجان دیدن عمویی گریه اش گرفته بود.وقتی آروم شد خودمونو در اون شلوغی رسوندیم جلوی غرفه.عمویی را دیدیم.من کلی عکس گرفتم.ولی در اون حال خوبی که داشتیم چیزایی بودن خیلی عذر میخوام از همتون باعث میشدن آدم حالت تهوع بهش دست بده.6-7 نفر پسر بچه که چه عرض کنم.سن و سالشون19-20 ساله میخورد پشت سر ماها بودن و حرفهای چندش آور میزند."عمو پورنگ{سانسور شد}".و چند بار تکرار میکردن و با خودشون میخندیدن"اگر مثل آدم حرف میزدن من حرص نمیخوردم.از لحن صداشون معلوم بود با حالت مسخره دارن میگن.منو زینب کتابهامونو دادیم برای امضا.منتها اسمها جا به جا شد.در کتاب من عمویی نوشتن زینب.و در کتاب زینب نوشتن سارا کوچولو(هنوز ما را ندیده بودن)من در کتابم نوشته بودم نمایشگاه کتاب 1390.همین باعث شد زینب بانو کتابها را راضی نشه عوض کنه.ولی عکس گرفتیم از اسمهامون. بعد عمویی اومدن جلوی غرفه که ماها بودیم. سلام کردیم و زینب گفت عمو با از بچه های نت هستیم و خودشو معرفی کرد و منم خودمو معرفی کردم وقتی اسمم را گفتم عمویی گفتن "آااااااا"(یعنی شناختن منو)وقتی بعدش گفتم من از نظر سنی آجی بزرگ بچه های نت هستم همون که در وبلاگ بوستان دوستان پورنگ برنامه های شما را برای دانلود میزاشتمو الان هم در وبلاگ خودم.عمو کامل منو دیگه شناختن و گفتن بله بله میدونم شناختم.کلی خوشحال شدم.بعد دفترم را دادم امضا کردن زینب هم کارتی که عکس عمو بود را داد.وقتی عمو در حال امضا کردن کارت برای زینب بودن زیزی قصه ما به عمو گفت شما اصلا" اسم زینب صائمی را شنیدین(یا دیدین من الان دقیق یادم نیست چی گفت) عمو یک دفعه با تعجب خاصی به زینب نگاه کردن.بعدش یادم نیست چی گفتن چون من خنده ام گرفته بود...عمو گفتن خانم قمشه ای برای شما در دفترتون نوشتم.....و بعد دوباره عکس گرفتم.و خوشحال و خندون ما سه نفر خداحافظی کردیم.من خیلی برای زینب خوشحال بودم.زینب گفت اگر تو هم مثل من بودی و عمو را برای اولین بار میدیدی شاید حالت مثل من بود.من دوباره بغلش کردم.کلی بعدش حرف زدیم در مورد امیرعلی.....خیلی خوش گذشت. به قول زینب روز بیست اردیبهشت یه خاطره بیست.فکر کنم حدودای ساعت 6اینا بود که تصمیم گرفتیم بریم سمته مترو..... واینکه نمیدونم چجوری بگم تا دیشب10 تا عکس از عمویی داشتم ولی امروز یک دونه هم ندارم.قرار بود به زینب هم بدم تا در وبلاگش بزاره. ولی یک دونه هم ندارم.ویندوز کامپیوتر پرید.عکسها روی دسکتاپ بود.مموری دوربینم را هم پاک کردم دیشب حتی یه کپی رو لپتاپم هم نزاشته بودم.انقدر گریه کردم که حد نداشت.به زینب هم گفتم ولی فکر کنم خیلی از من عصبانی شد.اصلا" حوصله ندااااااااااارم الااااااااااااااااان.سر فرصت که حالم بهتر شد مموری دوربینم را ریکاوری میکنم شاااااااااااااااید از اون 10 تا عکس یکی دو تاش پیدا بشه.چقدر برای دیدن امیر علی و عمویی و خوشحالی زینب عزیزم خوشحال بودم.ولی خاطره دیروز مثل یه فیلم جلوی چشمهامون باقی می مونه تا ابد.مگه نه؟ ×××××××××××× خدا خیلی دوستم داره که نذاشت لذت خاطره دیدن امیر علی عزیز و عمو پورنگ مهربونمون تبدیل بشه همش به ناراحتی و قهر و کدورت....از قدیم گفتن عقل نباشه جان در عذابه. من این مدلی اصلاح میکنم که "حواس که نباشه.جان در عذابه" شــــــکر. همه عکسهام را دیدم.مموری خالی را در دوربین گذاشتم و دیدم وااااای عکسها پس کوشن......خلاصه سریع به زینب عزیزم زنگیدم و گل زیبای لبخند شکفته شد......کمی فرصت....تا اواسط این هفته یکی دو عکس را میزارم وبلاگم.ولی عجب حال و اعصاب داغونی داشتم دیروز هم برای خودم و بیشتر برای زینب عزیزم..... مطلب قبلی در ادامه مطالب به نام خدا Oh,reformer of hearts and minds یا مقلب القلوب والابصار Director of day and night یا مدبر اللیل و النهار And transformer of conditions یا محول الحول والاحوال Change ours to the best in accordance with your will .حول حالنا الا احسن الحال یه سلام بهاری و نوروزی تقدیم به عمو پورنگ عزیزم و همه شما آجیهای دوستداشتنی ام.عید نوروز را به همه شما عزیزان از صمیم قلبم تبریک و شاد باش عرض میکنم.عیدتون مبارک باشه.صد سال به این سالها. خب،بالاخره سال 1390 هم با هر چی خوبی و بدی که داشت تموم شد.چه تابستون و ماه رمضونی داشتم من.عمل تومور مغزی مامانم.....خدا رو هزاران مرتبه شکر که به لطف خدا و دعاهای شما آجیهای مهربونم مامانم کنار من و بابام موند.این از خوبی سال 1390 ولی از بدیش چقدر دلم برای شوهر عمه عزیزم عمو محمد صحت-م تنگ شده.دقیقا" شب تاسوعا-ی امسال عمه ام و دخترشو تنها گذاشت.(دلم نمیاد هنوز بگم خدا رحمتش کنه)بهترین شوهر عمه دنیا بود.جاش خونه عمه ام خیلی خالیه.به من همیشه میگفت "خاله سارا"تو فامیل مرد به این خوبی و مهربونی و با محبتی هنوز ندیدم. عمو محمد صحت عزیزم جاتون سبز.... ××××××××××××××××××××××××××××××××× عزیزای دلم این فیلم هم به عنوان عیدی تقدیم به شما آجیهای عزیزم.دیشب جام جم یک در برنامه نوروز با ایرانیان-مالزی اجرای عمو پورنگ عزیزمون همراه امیر محمد جان را پخش کردند که من کامل ضبط کردمو فرصت کردم براتون برای دانلود بزارم. http://parsaspace.com/files/4905754884/?c=1077 http://parsaspace.com/files/1405754884/?c=1077 http://parsaspace.com/files/6717854884/?c=1077 http://parsaspace.com/files/2717854884/?c=1077 http://parsaspace.com/files/9617854884/?c=1077 http://parsaspace.com/files/0917854884/?c=1077 http://parsaspace.com/files/7317854884/?c=1077 به نام خدا عزیزای دلم من که دیشب تولد دعوت بودم و اصلا" برنامه را ندیدم ولی الان این لینک را دیدم: ×××××××××××××××××××××××× آجیهای عزیزم من دیروز برنامه "کیش مهربان" با حضور عمو پورنگ عزیزمون را کامل ضبط کردم. منتها شرمندتونم واقعا" زمان برای تیکه کردن ندارم.به 50 تیکه تبدیل میشه.مثل برنامه خوشاشیراز اگر خواستید آدرس را خصوصی بزارید تا براتون قبل از عید پست کنم. ××××××××××××××××××××××××× عمویی جونم و آجی های عزیزم سلام. بلاخره اومد ! چـــــــی ؟ شبکه کودک عمو پورنگ رو میگم. بازم عمو پورنگ عزیزمون مهمون خونه های ما شدن. بازم خدا رو شکر داره شادی به خونه هامون میارن. اینم لینک خبری ...بخونیدش..... برای همه بگید و خبر بدید. http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1940542&Lang=P عزیزان لطفا ادامه مطلب را بخوانید. لطفا کامنت هم بزارید برام. نظرتون برام مهمه.خواهش میکنم.ممنونم. به نام خدا عمویی جون و آجیهای عزیزم سلام.امروز 21 دی هست و ایشالا گوش شیطون کر ++++++++++++++++++++++++++++++ آجیهای عزیزم برنامه نیمروز شبکه 3در روز کودک(امروز 16 مهر) با حضور عمویی (عمو پورنگ جونم )و امیر محمد.کلا" برنامه را با KMPlayer و یا Windows Media Player اجرا کنید.با فرمت موبایل براتون حجمشو کم کردم.وقتی روی لینک کلیک کردین از پایین قسمت دانلود رایگان.دانلود معمولی را کلیک کنید وقتی شمارش تمام شد روی دانلود کلیک کنید. http://parsaspace.com/files/6214274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/5214274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/4514274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/9014274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/8724274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/9824274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/5824274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/2624274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/9924274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/2924274884/?c=985 http://parsaspace.com/files/6424274884/?c=985 ×××××××××××× نمیدونستم برای پست جدید چی بنویسم که بچه ها گفتن به یاد مهرماه خاطره (پنج شنبه) را بنویس..... بر عکس روزای قبل تابستون امسال، که اصلا" روزای خوبی را نداشتم ولی آخرین روزش همه چیز انگار جبران شد و تبدیل شد به بهترین روز تابستون. با بچه ها قرار بود به مناسبت تموم شدن تابستون دور هم جمع بشیم و بگیمو بخندیم....قرارمون پنج شنبه ساعت دو پارک طالقانی بود.اولش من گفتم نمیتونم بیام چون حال مامانم خوب نبود (رعایت نمیکنه. یه کم که میبینه خوبه شروع میکنه به گلدون اب دادن و تر و تمیر کردن خونه بعد سرش همون قسمت که عمل شد حالت گزگز کردن میگیره+ سردرد بعد منم یه کم دعوا میکنم که مامی جون مثل اینکه خوب شدن و بی دردی بهت نمیاد خوب بگو این کارا رو من انجام بدم....)دیدم حوصله ندارم و کنسل کردم ولی به مامان و بابام گفتم همچین برنامه ای هست که هردوشون گفتن برو برای روحیه ات وقتی دوستاتو ببینی خوبه....منم با بچه ها تنظیم کردم که میام.دلم خیلی زیاد برای دیدن بهترین دوستام تنگ شده بود.از یه طرفی هم روز بعدش یعنی جمعه امتحان فاینال فرانسه داشتم و خلاصه دیدم خونه باشم حواسم پرته....راس ساعت دو من رسیدم مترو حقانی پارک طالقانی.زنگ زدم به بچه ها که کجایید و بعد رفتم پیششون.من بودم،آجی مریم صلاحی جونم، آجی مریم گلی جونم،آجی رها جونم و آجی فائزه جونم(بند انگشتی) چقدررررر شاد شدم که باز بعد از 4-5 ماه آجیهامو میدیدم.انگار بچه ها از قبل از ظهر اونجا بودن با تجهیزات هم اومده بودن(زیر انداز، چای، بندمینتون) یه کم حرف زدیم بعد با آجی مریم صلاحی رفتیم بدمینتون،بازی کنیم.10-12 دقیقه بازی کردیم یه دفعه توپ رفت بالای درخت.هر چی با مریم سنگ پرت میکردیم دیدیم توپه پایین نمیاد. یادم نیست من گفتم یا مریم که بی خیال بزاریم پاییز بشه وقتی برگها داره میریزه توپ هم با اونا میاد پایین و بعد خندیدیم. من گفتم مریم بزار باز یه سنگ دیگه بندازم اگه نیومد دیگه بی خیال بشیم خوشبختانه توپ افتاد زمین ولی دیگه خسته بودیم و رفتیم نشستیم. یه دفعه دیدیم به به، آجی شیرین جیگیلی جونم و آجی بهارم(ساری) اومدن.انقدر خوشحال شدم که حد نداشت. آخه آخرین باری که همدیگه را دیدیم نمایشگاه کتاب بود.این دفعه حساب کردم بار پنجم بود که کنار عزیزترین دوستانم،آجیهای عزیزم بودم.(البته دفعه های قبل تعدامون بیشتر بود) مریم(صلاحی) به من میگفت خاله سارا.چقدر کیف میکردم از اینکه میگفت خاله.(موضوع خاله را وقتی کامل درست بشه تعریف میکنم)کلی بهمون خوش گذشت. لااقل به من که بینهایت خوش گذشت. حیف زمان تند میگذشت.از یه طرف نمیخواستم وقت خداحافظی برسه ولی از یه طرف دیگه به فکر ادامه مطالبی بودم که باید برای امتحان فرانسه ام میخوندم.ما تا ساعت پنج و ربع با هم بودیم و بعد خداحافظی کردیم و بچه ها رفتن و بابام هم اومد دنبالم.تابستونه امسال اصلا" تابستون خوبی برای من نبود. همینطور ماه رمضان. چقدر بدم اومد از این ماه رمضان امسال.ولی خدا رو هزاران مرتبه شکر که به لطف خدا و دعاهای شما خواهری های عزیزم هم عمل مغز مامیم خوب انجام شد و هم عوارضی بعدش نداشت.وقتی حرفهای دو پست قبلمو میخونم که چقدر میترسیدم و ازتون میخواستم برای مامیم دعا کنید نمیدونم چه حسی به من دست میده ولی اینو میدونم که روزای خوبی رو نداشتم ولی خدا رو شکر خدا مامان فرشته عزیزمو به منو بابام برگردوند.الان حال مامیم خوبه.کاراشو خودش میکنه.چند روز پیش برامون غذا درست کرد. مجله و کتاب میخونه. درست مثل قبل چند ساعت چند ساعت جلوی فارسی وان میشینه و فیلمهاشو میبینه. منتها من این دفعه دیگه نه غر میزنم و نه عصبانی میشم چون خوشحالم که حالش خوبه.روزا میره پارکینگ قدم میزنه چون سنگ کلیه هم داره....راستی تکلم هم کامل درست خوب شد.موها هم دقیقا" یک سانت شده.فقط یه کم جای عمل زمانی که مامیم رعایت نمیکنه درد میگیره(مغز)همین.من خلاصه خیلی خوشحالم.حالم واقعا"خوبه. این خوشحالی رو منو بابام مدیون لطف خدا و دعاهای شما آجیهای نازنینم و دعاهای فامیل هستیم.قربونتون برم.همتونو یک عالمه دوست دارم.... الان ساعت2:20شب.شنبه دو مهرماه.دیروز جمعه امتحانمو خوب دادم. از 15 مهر(جمعه) ترم جدید شروع میشه دوباره.راستی موضوعی که هنوز ناراحتیش با من هست همراه گریه نبودن آش دایی عزیزمون هست.دقیقا" یک سال گذشت و ما خانواده عمو پورنگی ها را تنها گذاشت.پنج شنبه تو فکر آش دایی بودم که مریم(صلاحی)"پخ" کرد به من که از اون فضا بیام بیرون.چقدر دلم برای آش دایی تنگ شده.روحتون شاد... امشب اشکی می ریزد (روی این عنوان کلیک کنید) عمویی عزیزم دعای من هم همیشه همین بوده و هست که هیچ شخصی در بستر بیماری نباشد و خداوند جامه عافیت بر تن همه مریضان نماید. آمین. +++++++++++++++++++++++ ادامه مطلب را لطفا" حتما" بخوانید شب قدر شب احیای خویش با دم مسیحایی دعاست . شبی ست که باید قدر خویش را بشناسی و تقدیر خویش را رقم بزنی و خویشتن جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنی ... در این شبهای قدر تمام اینه ها را صدا کنید . گاه اجابت است رو به سوی خــــــــدا کنید . ای دوستان ابرودار نزد حق در نیمه شب قدر مــــــرا هم دعـــــا کنید . در اینه این شبها رحمت دوست جاریست مانند رود نه ! مانند بــــاران اگر دلتان لرزید و بغضتان ترکید کسی اینــــجا محتاج دعاست اگر یادتان بود و باران گرفت دعــــایی به حال مـــن بیابان کنید.. ابجیهای عزیزم براتون برای عزیزانتون دعا میکنم . ************************** حال مامانم تقریبا بهتره.غذاشو خودش بدون کمک ماها میخوره و خودش از اتاقش میاد بیرون و راه میره البته با عصای کوه که داره. ولی آروم آروم. همش هم بهش میگیم تورو خدا تنها پا نشو راه برو بگو به ماها. که یه وقت خدایی نکرده سرت گیج نره بیفتی زمین و مارو بدبخت کنی.......موهاش هم 1 سانت در اومده ++++++++++++++++++++++++++ عموی عزیزم و آجیهای عزیزم سلام. پیشاپیش عید سعید فطر را خدمت عمویی عزیزمون و خانواده های محترمتون و خودتو تبریک و شاد باش عرض میکنم. عید همتون مباررررررررررررررک عزیزای دلم برنامه جشن رمضان (عمو پورنگ عزیزم که قراره بیاد) را خیالتون راحت من مثل همیشه حجمشو کم میکنم و برای دانلود میزارم در وبلاگ خودم .(در ادامه کارهایی که برای خوشحالی شما خواهرای نازنینم در وبلاگ بوستان انجام میدادم) همین امشب حجمشو کم میکنم و تیکه تیکه و فردا آپلود میکنم و میزارم.خلاصه همه جوره خیالتون راحت باشه. آجیهای عزیزم برای دانلود لطفا" به ادامه مطلب بروید: 


ادامه مطلب
![]()
![]()


![]()
ادامه مطلب
![]()
به زودی وبلاگمو آپ میکنم.یه عالمه حرف دارم نمیدونم اول کدومشونو بنویسم.
ادامه مطلب
آجیهای گلم سلام
ولی هنوز یه کم سرش درد میکنه ولی خیلی بهتر از روز اول هست. شبها هم آروم میخوابه تقریبا.حالا فردا شنبه هم باید بابام ،مامانمو ببره دکتر که دوباره ام آر آی جدید بگیرن و ببینن اوضاع مغز در چه حاله. چون من تازه فهمیدم بابام گفت که دکتر گفت که ما تا جایی که تونستیم تومور که دورش خونی هم بود را برداشتیم. خدا کنه دیگه هیچ وقت.....

ادامه مطلب




